ثبت تهران برای صدسال بعد؛ آنچه در آمارها و نقشهها پیدا نمیشود

به گزارش هنگام هنر به نقل از خبرنگار مهر، شناخت شهرهای بزرگ، همواره در گرو عبور از حصار آمارها، نمودارهای رسمی و سازههای کالبدی است. کلانشهری چون تهران تنها مجموعهای از خیابانها، بزرگراهها و ساختمانهای بیروح نیست؛ بلکه کلافی پیچیده و پویا از خردهفرهنگها، تمایزهای طبقاتی و کنشهای روزمره مردمی است که میان اضطراب و امید در تکاپویند. اثر جدید نشر صاد با عنوان «هشت روایت از تهران در سده پانزدهم» کوششی در حوزه ناداستان و مردمنگاری شهری به شمار میرود که با اتکا به تجربه زیسته نویسنده، نبض پایتخت را در نخستین سالهای سده پانزدهم خورشیدی ثبت کرده است.
این اثر پایتخت را در تلاقی زیستجهانهای گوناگون مورد واکاوی قرار داده است؛ گزارشی وفادارانه و عینی از جغرافیای انسانی پایتخت که بدون دخل و تصرف، متن کامل روایتهای آن پیش روی مخاطبان قرار دارد.
کتاب هشت روایت از تهران در سده پانزدهم را نشر صاد منتشر کرده است. اثر حاضر هشت جستار در باب اوضاع اجتماعی تهران و محلههای قدیم آن در سده ۱۵ است. جستارهای این کتاب این واقعیت را بازتاب میدهد که تهران با تمام شلوغیها و آسیبهایش همچنان شهری زنده، پویا و پر از امید است. نسخه الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
کتاب هشت روایت از تهران در سده پانزدهم که در سال ۱۴۰۳ منتشر شده، هشت جستار در باب تهران در سده ۱۵ را ارائه کرده است. نام این جستارها بهترتیب عبارت است از: «نگاهی از درون به شهرک شهید محلاتی»، «در خیابان فرشته چه خبر است؟»، «برخورد از نوع چهارم با کافه نخلستانیها»، «ملاقات با شلوغی در پردیس تئاتر شهرزاد»، «آن سوی دیوارهای مجتمع آاسپ و برج بینالمللی تهران»، «از اذان ظهر تا اذان مغرب در مسجد حضرت امیر (علیهالسلام)»، «در آرایشگاه زنانه خیابان زعفرانیه چه میگذرد؟» و «اینجا برای همه جا هست».
نویسنده با نگاهی پدیدارشناسانه تجربهای زیسته از تهرانِ سالهای ۱۴۰۰ و ۱۴۰۱ را روایت کرده است. او با دغدغه ثبت واقعیتهای امروز برای نسلهای آینده، درصدد است تصویری واقعی و بیپرده و انسانی از زندگی در پایتخت ایران بهدور از قضاوتهای کلیشهای و روایتهای یکسویه ارائه دهد. زینب یارمحمدی با اشاره به علاقه خود برای دانستن از حالوهوای تهران ۱۰۰ سال پیش، تلاش کرده برای مردم ۱۰۰ سال بعد تصویری روشن از زندگی، دغدغهها، آرزوها، شادیها و تلخیهای مردم زمانهاش بر جای بگذارد. او دغدغه دارد که آیندگان نهفقط بناها و تاریخ رسمی بلکه زندگی روزمره، روابط اجتماعی، نقش زنان و مردان، معماری، فقر، غنا، امید و دلخستگیهای امروز تهران را هم بشناسند.
این نویسنده نهتنها به مشاهده بسنده نکرده، بلکه کوشیده خود را به متن زندگی مردم گره بزند. در خیابانها، کوچهها، کافهها، محلهها و حتی مناطق ثروتمند و فقیرنشین شهر حضور یافته و با مردم همصحبت شده تا از دل این مواجهههای واقعی، روایتهایی انسانی و ملموس بیافریند. او به شکافهای اجتماعی، تضادهای فرهنگی، فقر و ثروت در کنار هم دلگیریها و زیباییها و همزیستی مهربانی و بیتفاوتی اشاره کرده و این واقعیت را بازتاب داده است که تهران با تمام شلوغیها و آسیبهایش همچنان شهری زنده، پویا و پر از امید است.
نویسنده در ابتدای کتاب حاضر به تجربههای تلخ و شیرین خود در این مسیر اشاره کرده است؛ از برخوردهای انسانی و دلگرمکننده تا مزاحمتها و نگاههای طردکننده. همه اینها نهتنها مانعی بر سر راه او نبوده، بلکه انگیزهای برای فهم عمیقتر مردم و روابط اجتماعی شهر شده است. زینب یارمحمدی معتقد است که برای شناخت درست تهران نباید صرفاً گزارشگر از دور بود، بلکه باید در دل تجربههای شهری زیست و از درون آنها روایت ساخت.
یک تصویر زنده و انسانی از تهران امروز
کتاب هشت روایت از تهران در سده پانزدهم یک تصویر زنده و انسانی از تهران امروز به دست داده است؛ شهری که در میان شلوغی، تضادهای طبقاتی، امیدها و تلخیهای زندگی روزمره تنفس میکند. زینب یارمحمدی با نگاهی دقیق، صمیمی و پدیدارشناسانه فراتر از گزارشهای خشک و رسمی به دل محلهها، کوچهها، کافهها، آرایشگاهها و مراکز شهری رفته و زندگی واقعی مردم را لمس کرده است. او دغدغه داشته است نهفقط بناها و وقایع رسمی بلکه زیستن را ثبت کند؛ شادیها، خستگیها، آرزوها و شکافهای اجتماعی که نسلهای آینده باید بشناسند.
این کتاب برای هر کسی که به شناخت عمیقترِ تهران امروز علاقه دارد، سودمند است؛ روایتی انسانی و بیواسطه از شهری که همزمان زخمخورده و زنده است. در بخشی از روایت چهارم این کتاب میخوانیم:
«پردیس تئاتر شهرزاد در خیابان نوفل لوشاتو یکی از شش تماشاخانه محله شیخ هادی تهران است که از سال ۹۶ فعالیتش را آغاز کرده است و در مدت زمان کوتاهی تبدیل شده است به کلونی تئاتریهای پایتخت!
کیفیت و چگونگی نمایشهای در حال اجرا و چرایی تمایل کارگردانان برای اجرای نمایششان در این پردیس تئاتر و مهمتر از همه علت اقبال اهالی تئاتر، نویسنده را بر آن داشت چندین بار به این سالن سر بزند تا با نشستن کنار سوژههایش یعنی مردمی که برای تماشا به آنجا آمده بودند، گپ و گفتی داشته باشد.
برای تماشای تئاتری به «پردیس تئاتر شهرزاد» میروم، هوا برای عصر یک روز بهاری کمی گرم است؛ هنوز به ساختمان پردیس نرسیدهام با دو دختر خانم همراه و هم قدم میشوم. کمی مضطرب به نظر میرسند، با گروهشان قرار گذاشتهاند ولی نتوانستهاند خود را به آنها برسانند و دوستانشان هم معطل اینها نشدهاند و قرار بعدی را در کافه کنار پردیس گذاشتهاند.
هر دو دختر روسری به سر ندارند، مهدیه بزرگتر است و حدود ۱۷ سال دارد، کتوشلواری مشکی به تن دارد، کلاهی به سر گذاشته و موهایش را بر شانه ریخته و سانیا که تیشرتی لانگ با شلوار شش جیب پوشیده و با موهای کوتاه و مجعدش بیشتر شبیه پسرهاست، میگوید ۱۳ سال دارد. آنها هم مثل من برای تماشای نمایش «عشق روزهای کرونا» آمدهاند.
میپرسم: «تئاتر زیاد میبینید؟»
مهدیه جواب می دهد: «ماهی یکی دو بار، بستگی داره که نظر اکیپمون چی باشه؛ گاهی تو کافه قرار میذاریم، گاهی سینما، پارک، سفرهخونه … هر جا که با حال و هوامون جور باشه دیگه!»
_ همه جا گروهی میرید؟
_ تقریباً… این جوری بیشتر خوش میگذره.
ولی فقط کمیت خوشگذرانی، اینها را در کنار هم نگه نداشته است، از میان حرفهایشان میتوان دریافت دلیل اصلیتر این است که آدمها در کنار آدمهای شبیه به خودشان اعتماد به نفس بیشتری دارند!… در خیابان نوفل لوشاتو پیش میرویم و هرچه به پردیس نزدیکتر میشویم جمعیت بیشتر میشود؛ ماشینها یکی پس از دیگری کنار خیابان ترمز میکنند و چند نفری از آن پیاده میشوند و راننده حرکت میکند تا جایی ماشین را پارک کند.
علیرغم وجود پارکینگ طبقاتی روبهروی سفارت فرانسه که در نزدیکی پردیس قرار دارد، ترافیک خیابان واقعاً آزاردهنده است. جمعهای دو نفره یا چند نفره گوشه و کنار خیابان ایستادهاند، صدای خنده عدهای بلند است و عدهای هم آرام در حال صحبت هستند. به کافه که میرسیم چند پسر و یک دختر جوان برای همراهان من دستی تکان می دهند، از مهدیه و سانیا خداحافظی میکنم و بهسمت پردیس میروم.
هنوز نیم ساعتی تا شروع نمایش باقی است، اطراف درب ورودی شهرزاد شلوغ است. اکثر چهرهها جوان است و کمسنوسال … البته بعضی هم با خانوده آمدهاند و مادر و پدرانی حدوداً ۴۵ ساله آنها را همراهی میکنند. لابی هم پر از جمعیت است…»
رویکرد مشاهده مشارکتی و پدیدارشناسانه نویسنده
ارزش اسنادی کتاب «هشت روایت از تهران در سده پانزدهم» بیش از هر چیز برآمده از اتخاذ رویکرد مشاهده مشارکتی و پدیدارشناسانه نویسنده است. در مطالعات اجتماعی نوین، پژوهشگر از جایگاه ناظر صرف یا قاضی بالانشین فاصله میگیرد و خود را مستقیماً در معرض تجربه جاری فضا قرار میدهد. زینب یارمحمدی با درک ضرورت ثبت تاریخ خرد (Microhistory)، به مستندسازی ریزهکاریهایی پرداخته که مورخان کلاننگر بهسادگی از کنار آنها عبور میکنند.
وقتی نویسنده در لابی پردیس تئاتر شهرزاد با دو دختر نوجوان همکلام میشود یا در سالن آرایشگاه زنانه زعفرانیه گفتوگوهای پیرامون مهاجرت، زیبایی، نرخهای سرسامآور خدمات کاشت و دیوارهای شیشهای تلفنهای همراه را یادداشت میکند، به بازنمایی دقیق «فرهنگ عامه» میپردازد. این جنس از ناداستان شهری، امکان بازخوانی دگرگونیهای طبقاتی، تحول الگوی پوشش و گسست نسلها را برای پژوهشگران آینده فراهم میآورد؛ روایتی عینی و دور از پیشداوری که نشان میدهد پایتخت ایران، علیرغم تمام شکافهای ساختاری، همچنان کانون پویایی، دادوستد عاطفی و تنفس مدنی است.
این کتاب اثری کمحجم اما سرشار از جزئیات زیباشناختی با موضوع جامعهشناسی، ادبیات عامیانه و محلی، مردم شناسی، مد و پوشاک است که تصویری شفاف از تهران در آستانه ورود به سده پانزدهم را در اختیار علاقهمندان حوزه جامعهشناسی، ادبیات شهری و مردمنگاری میگذارد.
کتاب «هشت روایت از تهران در سده پانزدهم» نوشته زینب یارمحمدی را نشر صاد در ۱۰۲ صفحه منتشر کرده است.

