چرا قهرمانان علمی ما دستنیافتنی به نظر میرسند؟

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: آموزشوپرورشِ امروز ما بیش از آنکه درگیرِ «مسئلهشناسی» باشد، درگیرِ «نتیجهگراییِ فردی» است. رقابتهای فردی برای کسب نمره و مدرک، سایهای سنگین بر تواناییِ کارِ جمعی و خلاقیتهای نوآورانه افکنده است. در این میان، روایت زندگی دانشمندانی که پیشرفتِ کشور را مدیونِ ظرفیتسازیهای جمعی و نگاهِ تمدنی میدانستند، ضرورتی انکارناپذیر است. کتاب «سردسته صمپزوفها» با نگاهی به زندگی شهید محسن فخریزاده، تلاشی است برای شکستنِ کلیشههایی که دانشمند را موجودی ایزوله در آزمایشگاه میبیند.
کتاب «سردسته صَمپُزُفها» نوشته زهرا عوضبخشی که در دومین جایزه ملی روایت پیشرفت به عنوان اثر شایسته تقدیر انتخاب شد، یکی از جلدهای مجموعه ششجلدی «طلاش کن» است؛ مجموعهای که زندگی دانشمندان شهید را برای مخاطب کودک و نوجوان روایت میکند. «سردسته صَمپُزُفها» با پرداختن به بخشهایی از زندگی دانشمند شهید فخریزاده، میکوشد مفاهیمی مانند پرسشگری، مسئولیتپذیری، کار گروهی و تلاش مستمر را برای مخاطب نوجوان ملموس کند.
زهرا عوضبخشی در این گفتوگو، از رنجهای مسیرِ پیشرفت، اهمیتِ «بسترسازی برای تجربه» و ضرورتِ گذار از «منیتهای فردی» به «ساختنِ ظرفیتهای جمعی» میگوید؛ گفتوگویی که آیینهای در برابرِ نظام آموزشی امروز ماست تا جای خالیِ «آموزشِ پیشرفت» را در آن به وضوح ببینیم. در ادامه بخش اول این گفتگو را از نظر میگذرانید.
* وقتی قرار است زندگی یک دانشمند برجسته مثل شهید محسن فخریزاده برای نوجوان روایت شود، این خطر وجود دارد که مخاطب او را از ابتدا یک قهرمان دستنیافتنی ببیند. شما در «سردسته صمپزفها» چطور تلاش کردید به جای ارائه یک تصویر کامل و بینقص، مسیر رشد و تلاش او را به نوجوان نشان دهید؟
به نظرم یکی از خطرهایی که در روایت زندگی دانشمندان و شخصیتهای بزرگ برای نوجوانان وجود دارد، این است که آنها را از همان ابتدا در جایگاه یک قهرمان کامل و دستنیافتنی قرار بدهیم؛ طوری که مخاطب تصور کند این آدمها از ابتدا با دیگران متفاوت بودهاند و از همان کودکی میدانستهاند قرار است به کجا برسند.
من در «سردسته صَمپُزُفها» تلاش کردم بهجای اینکه فقط به دستاوردهای شهید محسن فخریزاده بپردازم، بسترهایی را نشان بدهم که او در آنها قرار گرفت و فرصت رشد پیدا کرد. برایم مهم بود که نوجوان ببیند چه تجربههایی، چه ارتباطاتی، چه علاقههایی و چه موقعیتهایی میتوانند در شکلگیری مسیر یک انسان مؤثر باشند.
دغدغهام این بود که نشان بدهم دانشمندشدن یا قرارگرفتن در مسیر پیشرفت کشور، اتفاقی دور از دسترس و مخصوص آدمهای خاص نیست. هرکسی که طالب پیشرفت باشد، میتواند با شناختن و فراهمکردن بسترهای مناسب برای رشد خودش، قدم در این مسیر بگذارد. طبیعتاً این مسیر به تلاش، یادگیری و پشتکار هم نیاز دارد؛ اما مهم است که بدانیم پیشرفت فقط به استعدادهای فردی وابسته نیست و شرایط و فرصتهایی که برای رشد خودمان ایجاد میکنیم نیز نقش مهمی دارند.
به نظرم نکته مهم این است که او فقط ذهن کنجکاوی نداشت؛ برای کنجکاویاش فضا و فرصت تجربه هم وجود داشت. این فرصت به او کمک میکرد ایدههایش را در ذهن نگه ندارد، بلکه آنها را در دنیای واقعی امتحان کند
در واقع، میخواستم نوجوان با خواندن این کتاب، بهجای اینکه فقط شهید فخریزاده را تحسین کند، به این فکر بیفتد که خودش چه بسترهایی برای رشد نیاز دارد و از همین امروز چه کارهایی میتواند انجام بدهد تا در آینده به انسانی توانمند تبدیل شود و سهمی در پیشرفت کشورش داشته باشد.
* یکی از نکات مهم در روایت زندگی شهید فخریزاده برای نوجوان، این است که او فقط به عنوان یک دانشمند معرفی نشود، بلکه نوجوان بتواند خودش را در مسیر زندگی او پیدا کند. هنگام انتخاب روایتها، چه ویژگیهایی از زندگی او را انتخاب کردید که قابلیت الگوشدن برای یک نوجوان را داشته باشد؟
من فکر میکنم برای اینکه یک شخصیت بتواند الگوی نوجوان قرار بگیرد، باید ویژگیهایی از زندگی او را نشان بدهیم که نوجوان بتواند آنها را در زندگی خودش پیدا کند و به کار بگیرد. در مورد شهید محسن فخریزاده، یکی از مهمترین ویژگیهایی که برای من برجسته بود، نوع نگاه او به محیط اطرافش و فرصتی بود که برای تجربهکردن و پرورش ایدههایش داشت.
اگر به بعضی از داستانهای کتاب دقت کنیم، میبینیم که او از همان دوران کودکی و نوجوانی، فقط به دیدن پدیدههای اطرافش اکتفا نمیکرد. وقتی پرنده میخرید و آن را پرورش میداد، وقتی در دوران دبیرستان دستگاه جوجهکشی درست میکرد یا ساعتها در باغچه خانه به سنجاقکها نگاه میکرد، درواقع داشت مشاهده میکرد، سؤال میپرسید و تجربه میکرد. وقتی هم سراغ تعمیر رادیو میرفت، فرصتی داشت تا با چیزی که ذهنش را مشغول کرده بود، عملاً درگیر شود و آموختههایش را بیازماید.
به نظرم نکته مهم این است که او فقط ذهن کنجکاوی نداشت؛ برای کنجکاویاش فضا و فرصت تجربه هم وجود داشت. این فرصت به او کمک میکرد ایدههایش را در ذهن نگه ندارد، بلکه آنها را در دنیای واقعی امتحان کند. جالب اینجاست که وقتی خودش پدر چند فرزند شد، همین فرصت تجربهکردن را برای فرزندانش هم فراهم میکرد.
این موضوع مرا به یک دغدغه جدی در تربیت فرزندان میرساند. فکر میکنم اگر واقعاً طالب رشد بچههایمان هستیم، باید کمی از آن دنیای لوکس و فانتزی و تصویرهای بینقصی که گاهی از تربیت فرزند در ذهنمان ساختهایم، فاصله بگیریم و اجازه بدهیم بچهها تجربه کنند؛ دست به کار شوند، چیزی بسازند، چیزی را باز کنند و بفهمند چطور کار میکند، اشتباه کنند و دوباره از نو امتحان کنند.
شاید مهمترین کاری که باید برای بچهها انجام بدهیم، این باشد که سؤالهایشان را جدی بگیریم و به آنها فرصت تجربهکردن و یادگرفتن بدهیم
امروز وقتی درباره رشد فرزندان صحبت میکنیم، معمولاً ذهنمان سراغ کتاب درسی، کتاب تست، کلاسهای آموزشی، آموزشگاه زبان و یادگیری مهارتهای مختلف میرود. همه اینها میتوانند مفید باشند، اما به نظرم مسئله اصلی این است که ذهن فرزند ما چقدر فرصت پیدا میکند خلاقانه رشد کند. اگر این ذهن فرصت مشاهده، تجربه و کشف نداشته باشد، ممکن است همه آن امکانات آموزشی را هم در اختیارش بگذاریم، اما نتواند بهخوبی از آنها استفاده کند.
من گاهی این مسئله را به آشپزی تشبیه میکنم. فرض کنید همه مواد لازم برای پخت قورمهسبزی را خریدهایم و روی کابینت چیدهایم؛ بهترین سبزی، لوبیا، گوشت و ادویه را هم داریم. اما کسی که قرار است غذا را بپزد، نه تجربهای دارد، نه میداند مواد چطور باید با هم ترکیب شوند و نه میفهمد هرکدام چه نقشی در نتیجه نهایی دارند. صرف داشتن مواد اولیه، قورمهسبزی درست نمیکند؛ باید کسی باشد که بتواند آنها را بشناسد، با هم ترکیب کند و از آنها نتیجه بگیرد.
به نظرم دانش و امکانات آموزشی هم همینطورند. ما باید به فرزندمان کمک کنیم ذهنی داشته باشد که بتواند دانستههایش را به هم پیوند بدهد، رابطهها را کشف کند و از آنچه یاد گرفته، استفاده کند. این توانایی با تجربهکردن و درگیرشدن با مسائل رشد میکند.
دغدغه من در نوشتن «سردسته صَمپُزُفها» فقط این نبود که نوجوان با زندگی یک دانشمند بزرگ آشنا شود؛ میخواستم بخشی از بسترهایی را نشان بدهم که به رشد او کمک کردند. چون معتقدم اگر میخواهیم بچههایمان در آینده اهل علم، خلاقیت و تلاش برای پیشرفت کشور باشند، باید از همین امروز فرصت فکرکردن و تجربهکردن را در اختیارشان بگذاریم.
* در روایت شما، کنجکاوی شهید فخریزاده نسبت به وسایل الکترونیکی ابتدا یک علاقه کودکانه است، اما بعدها همین روحیه پرسشگری در فعالیت علمی او خودش را نشان میدهد. از نظر شما، چه اتفاقی باید بیفتد که یک کنجکاوی ساده در دوران کودکی به یک توانایی علمی و مسئلهمحور تبدیل شود؟
به نظرم کنجکاوی نقطه شروع بسیار مهمی است، اما بهتنهایی کافی نیست. خیلی از بچهها کنجکاوند و دوست دارند بدانند وسایل اطرافشان چطور کار میکنند. مسئله این است که این کنجکاوی در چه مسیری قرار میگیرد و چقدر فرصت رشد پیدا میکند.
اگر کودک بتواند سؤال بپرسد، برای پیدا کردن پاسخ تلاش کند، چیزهای تازه یاد بگیرد و از اشتباهکردن نترسد، کمکم یاد میگیرد از دانستههایش برای حل مسئله استفاده کند.
برای من، روایت کنجکاوی شهید فخریزاده فرصتی بود تا این پیوستگی را به نوجوان نشان بدهم؛ اینکه علاقههای امروز ما ممکن است در آینده به تواناییهایی تبدیل شوند که خودمان هم اکنون تصورش را نمیکنیم.
شاید مهمترین کاری که باید برای بچهها انجام بدهیم، این باشد که سؤالهایشان را جدی بگیریم و به آنها فرصت تجربهکردن و یادگرفتن بدهیم.
* در کتاب، گروه «صَمپُزُفها» فقط یک جمع دوستانه نیست و اعضای آن بعدها وارد فعالیتهای اجتماعی و جهادی میشوند. در مسیر پیشرفت فخریزاده، کار گروهی چه نقشی داشت و چرا فکر کردید این بخش برای مخاطب نوجوان باید پررنگ شود؟
به نظرم یکی از نکات مهم در زندگی شهید فخریزاده، نگاه او به کار گروهی است. ما معمولاً وقتی از دانشمند بزرگی صحبت میکنیم، همه توجهمان را به تواناییهای فردی او معطوف میکنیم؛ درحالیکه بسیاری از پیشرفتهای بزرگ علمی، حاصل همکاری مجموعهای از آدمها با استعدادها، تخصصها و روحیههای متفاوت است.
این موضوع برای من از این جهت اهمیت دارد که چند سالی است در نظام آموزشوپرورش و آموزش عالی، مرتب از کار گروهی صحبت میشود و این عبارت به یکی از کلیدواژههای آموزشی ما تبدیل شده است؛ اما باید از خودمان بپرسیم آیا ساختار آموزشی ما واقعاً به کار گروهی پاداش میدهد؟
در بسیاری از موقعیتهای آموزشی، در نهایت این فرد است که دیده میشود. ما در کلاسها رقابتهای فردی ایجاد میکنیم، به نفر اول جایزه میدهیم، رتبههای برتر را معرفی میکنیم و معمولاً دانشآموز مستعد را کسی میدانیم که بهتنهایی عملکرد درخشانی دارد. البته موفقیت فردی ارزشمند است، اما مسئله اینجاست که ما کمتر یاد گرفتهایم چگونه مسائل علمی را طوری تعریف کنیم که دانشآموزان و دانشجویان برای حل آنها به همکاری با یکدیگر نیاز داشته باشند و موفقیت جمعیشان هم به رسمیت شناخته شود.
او برای هدفی کار میکرد که ارزشش را مستقل از منفعت شخصی خودش میفهمید. میدانست ممکن است حاصل سالها تلاش علمی، زمانی به نتیجه برسد که خودش دیگر حضور نداشته باشد؛ ممکن است دیگران از دستاوردی استفاده کنند که او برای شکلگیری آن زحمت کشیده است. بااینحال، این احتمالها لزوماً او را از ادامه مسیر منصرف نمیکردند
وقتی تمام توجهها را به سمت فرد معطوف میکنیم، نباید انتظار داشته باشیم که افراد بهطور طبیعی به سمت کار گروهی حرکت کنند. درحالیکه بعضی از مسائل بزرگ علمی اساساً با توانایی یک نفر حل نمیشوند. وقتی آدمهایی با تخصصها، استعدادها و روحیههای متفاوت کنار هم قرار میگیرند، هرکدام بخشی از مسئله را میبینند و تواناییهایشان یکدیگر را کامل میکند. در چنین شرایطی، نتیجه میتواند بسیار فراتر از مجموع تواناییهای تکتک افراد باشد.
به نظرم شهید فخریزاده این مسئله را بهخوبی درک کرده بود. در کتاب اشاره کردهام که مجله فارین پالیسی او را در شمار پنج مرد قدرتمند جهان معرفی کرده بود. فارغ از این ارزیابی، نکتهای که برای من اهمیت دارد، این است که او میتوانست به چهرهای بسیار شناختهشده تبدیل شود، اما ظاهراً اولویت اصلیاش مطرحکردن خودش نبود؛ میخواست کارها پیش بروند و ظرفیتهای علمی کشور شکل بگیرند.
آنچه در روایت زندگی او برای من برجسته بود، همین توانایی در پیدا کردن آدمها و کنار هم قرار دادن آنهاست. انگار برای ساختن یک گروه علمی، باید تکتک افراد را پیدا میکرد؛ آدمهایی با تخصصها، خلقوخوها و دیدگاههای متفاوت، با تواناییها و ویژگیهایی که لزوماً شبیه هم نبودند. بعد باید آنها را متقاعد میکرد که در کنار یکدیگر، برای رسیدن به هدفی مشترک تلاش کنند و مسئولیت کارهای بزرگ را بپذیرند. این کار به شناخت آدمها، صبر، اعتمادسازی و توانایی ایجاد ارتباط نیاز دارد.
به نظرم یکی از مهمترین تواناییهای یک مدیر علمی همین است که بتواند استعدادهای پراکنده را شناسایی کند و میان آنها ارتباط برقرار کند تا به یک ظرفیت جمعی تبدیل شوند. در این نگاه، موفقیت فقط این نیست که یک نفر به قله برسد؛ موفقیت این است که گروهی شکل بگیرد که بتواند کارهایی انجام دهد که از توان یک فرد خارج است و حتی پس از پایان فعالیت یک نفر نیز ظرفیت ادامهدادن مسیر را داشته باشد.
من دوست داشتم این وجه از زندگی شهید فخریزاده در کتاب دیده شود؛ چون برای نوجوانان هم پیام مهمی دارد. آنها باید یاد بگیرند که قرار نیست همیشه برای نفر اول بودن با دیگران رقابت کنند. گاهی مهمترین کاری که میتوانند انجام دهند، این است که تواناییهای خودشان را بشناسند، توانایی دیگران را هم جدی بگیرند و یاد بگیرند چگونه در کنار هم کاری انجام دهند که هیچکدام بهتنهایی از عهدهاش برنمیآیند.
به نظرم اگر میخواهیم فرهنگ کار گروهی در جامعه ما جدی شود، فقط آموزشدادن این مفهوم کافی نیست؛ باید در مدرسه، دانشگاه و محیطهای علمی، فرصتهای واقعی برای همکاری ایجاد کنیم و موفقیت جمعی را هم به اندازه موفقیت فردی ببینیم. شهید فخریزاده برای من نمونهای از اهمیت این نگاه است؛ اینکه گاهی اثرگذارترین کار یک انسان، نه درخشیدن بهتنهایی، بلکه پیدا کردن آدمهای توانمند و فراهمکردن زمینهای است که آنها بتوانند در کنار هم بدرخشند.

* یکی از نقاط عطف زندگی فخریزاده، مواجهه او با کمبود تجهیزات در دوران جنگ است؛ مسئلهای که بعدها او را به سمت ادامه تحصیل و فعالیت علمی سوق میدهد. اینجا یک سؤال مهم درباره «نیاز» و «پیشرفت» شکل میگیرد؛ چطور یک مسئله واقعی در میدان میتواند به انگیزهای برای ایجاد یک مسیر علمی بلندمدت تبدیل شود؟
به نظرم برای فهمیدن اینکه چطور یک کمبود واقعی میتواند به انگیزهای برای ایجاد یک مسیر علمی بلندمدت تبدیل شود، باید به یک لایه عمیقتر از زندگی شهید فخریزاده هم توجه کنیم: بنیه فکری و اعتقادی او.
ما هم در زندگی روزمرهمان با کمبودها و مشکلات زیادی روبهرو میشویم. خیلی وقتها آنها را میبینیم، از وجودشان ناراحت میشویم و بعد از کنارشان عبور میکنیم. اما همه به یک شکل با مسئله مواجه نمیشوند. شهید فخریزاده هم انسانی بود که از نقطهای معمولی شروع کرد، اما تفاوتش این بود که کمبودها برایش صرفاً مشکلاتی نبودند که باید تحملشان میکرد؛ آنها را مسئلههایی میدید که باید برای حلشان کاری انجام داد.
اینجا یک سؤال مهم پیش میآید: چرا پیشرفت کشور تا این اندازه برای او اهمیت داشت؟ به نظرم پاسخ را باید در جهانبینی و اعتقاد عمیق او به انقلاب اسلامی جستوجو کرد. او پیشرفت علمی را صرفاً راهی برای رشد شخصی خودش نمیدید؛ آن را در ارتباط با آینده کشور و توانایی آن برای حل مسائلش میفهمید. به همین دلیل، مواجهه با یک کمبود میتوانست برای او به انگیزهای برای یادگیری، پژوهش و پیگیری یک مسیر علمی طولانی تبدیل شود.
امروز وقتی درباره پیشرفت صحبت میکنیم، گاهی همهچیز را با معیارهای فردی میسنجیم: اینکه من چقدر رشد کنم، چه نتیجهای بگیرم، به چه جایگاهی برسم و موفقیتم چقدر دیده شود. حتی در بعضی از دورهها و آموزشهایی که با عنوان پیشرفت فردی برگزار میشوند، محور اصلی همین نتیجهای است که شخص برای خودش به دست میآورد. البته رشد فردی ارزشمند است، اما پرسش این است که آیا پیشرفت فقط همین است؟ آیا قرار است همه تلاش کنیم تا صرفاً خودمان به جایگاهی برسیم؟
اگر شهید فخریزاده هم فقط با همین معیار به فعالیت علمی نگاه میکرد، باید درباره انتخابهایش سؤال دیگری میپرسیدیم. فعالیت در حوزهای مانند فناوری هستهای، در شرایطی که میدانست این حوزه با مخالفتها و تهدیدهای جدی روبهروست، لزوماً مسیری برای آسایش یا شهرت شخصی نبود. او میتوانست به این فکر کند که چرا باید وارد چنین عرصه دشواری شود و خودش را در معرض چنین مخاطراتی قرار دهد. اما ظاهراً مسئلهای فراتر از نتیجه شخصی برایش اهمیت داشت.
او برای هدفی کار میکرد که ارزشش را مستقل از منفعت شخصی خودش میفهمید. میدانست ممکن است حاصل سالها تلاش علمی، زمانی به نتیجه برسد که خودش دیگر حضور نداشته باشد؛ ممکن است دیگران از دستاوردی استفاده کنند که او برای شکلگیری آن زحمت کشیده است. بااینحال، این احتمالها لزوماً او را از ادامه مسیر منصرف نمیکردند.
به نظرم اینجا با تفاوت میان دو نوع نگاه روبهرو هستیم: در یک نگاه، آدم میپرسد این کار چه چیزی به من اضافه میکند؛ در نگاه دیگر، علاوه بر این سؤال، میپرسد من چه چیزی میتوانم به جامعهام اضافه کنم. این دو لزوماً با هم تعارض ندارند، اما وقتی منفعت شخصی تنها معیار تصمیمگیری باشد، بسیاری از کارهای بزرگ و بلندمدت ممکن است اصلاً آغاز نشوند.
برای من، یکی از نکات مهم در زندگی شهید فخریزاده همین فراتررفتن از منیت فردی است. منظورم این نیست که رشد شخصی یا دیدهشدن دستاوردها بیاهمیت است؛ مسئله این است که او پیشرفت را به خودش محدود نمیکرد. میخواست ظرفیت علمی کشور افزایش پیدا کند و دیگران هم بتوانند بر پایه تلاشهای انجامشده، مسیر را ادامه بدهند.
به نظرم این همان حلقهای است که یک کمبود را به یک مسیر علمی بلندمدت پیوند میدهد. صرف دیدن کمبود کافی نیست؛ انسان باید در ذهنش به این نتیجه رسیده باشد که حل این کمبود ارزش تلاشکردن دارد. باید برایش روشن باشد که چرا این مسئله مهم است و چرا نباید بهسادگی از کنارش عبور کند.
من دوست داشتم نوجوان در خواندن زندگی شهید فخریزاده، علاوه بر کنجکاوی و توانایی علمی او، این بنیه فکری را هم ببیند؛ اینکه پیشرفت وقتی به یک حرکت ماندگار تبدیل میشود که انسان بداند برای چه چیزی تلاش میکند و نتیجه کارش قرار است چه اثری فراتر از زندگی شخصی خودش داشته باشد.
