فرهنگ و ادبیات

بناها را فقط مصالح به‌دست نبینید، خاطراتشان شنیدنی است

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: ایرانی‌ها حتی در دل سختی و خستگی هم راهی برای خندیدن پیدا می‌کنند؛ گاهی یک موقعیت ساده کاری، یک همکار عجیب، دعوای صاحبکار و کارگر یا حتی یک ابزار ساختمانی می‌تواند سوژه‌ای برای ساختن یک خاطره طنز شود. «شمشه شد» از همین جنس روایت‌هاست؛ کتابی که به جای رفتن سراغ آدم‌های مشهور و موقعیت‌های عجیب، دوربین خود را به کارگاه‌های ساختمانی برده و پای خاطرات بناها و کارگران نشسته است.

مهدی پیرهادی در این کتاب مجموعه‌ای از خاطرات طنز بناها را گردآوری کرده؛ خاطراتی که در ظاهر قرار است مخاطب را بخندانند، اما در پس شوخی‌ها تصویری از زندگی کاری، سختی معاش، روابط میان کارگران و صاحبکاران و روزمرگی‌های شغلی قشر زحمتکش جامعه شکل می‌گیرد. «شمشه شد» تلاش می‌کند نشان دهد طنز همیشه از دل موقعیت‌های ساختگی بیرون نمی‌آید؛ گاهی زندگی روزمره، با تمام سختی‌ها و دردسرهایش، خودش بهترین نویسنده یک داستان طنز است. روایت‌های این کتاب تصویری متفاوت از دنیای بناها ارائه می‌کنند؛ دنیایی که در آن گرد و خاک، خستگی، خطر و چانه‌زنی با شوخی و رفاقت درهم تنیده شده است.

در بهانه انتشار «شِمشه شد» و برای بررسی ایده شکل‌گیری این مجموعه، شیوه جمع‌آوری خاطرات و نسبت طنز با زندگی کارگران و مشاغل مختلف، با مهدی پیرهادی، گردآورنده این کتاب، به گفت‌وگو پرداختیم.

* در «شمشه شد» بناها فقط یک گروه شغلی نیستند؛ هر کدام با اخلاق، تکیه‌کلام، عادت و حتی حساسیت‌های خاص خودشان شناخته می‌شوند. وقتی قرار بود خاطرات را جمع‌آوری کنید، چطور تشخیص دادید کدام تفاوت‌های رفتاری ارزش تبدیل شدن به روایت طنز را دارند؟

یکی از معضلات رایج در نگاه به هر گروه از انسان‌ها، مسئله‌ «برچسب‌زدن» است؛ چیزی که در داستان‌نویسی به آن «تیپ‌سازی» می‌گویند. یعنی ما ناخودآگاه عادت کرده‌ایم همه‌ قصاب‌ها، راننده‌ تاکسی‌ها، پرستارها و… را یک‌ شکل ببینیم، در صورتی که هرکدام شخصیت مستقلی دارند. بناها هم از این قاعده مستثنی نیستند و هرکدام اخلاق و منش خاص خود را دارند. از این‌رو، خاطرات هر انسانی جذابیت منحصربه‌فرد خودش را دارد چه برسد به شخص پرماجرای بنایی. در مقدمه‌ کتاب هم نوشته‌ام: «ممکن است دو رئیس‌جمهور شبیه به هم ببینیم، اما پیدا کردن دو بنای کاملاً شبیه به هم محال است.»

* «شمشه شد» از خاطرات کوتاه و مستقلی تشکیل شده که هرکدام یک موقعیت و یک ضربه طنز دارند. چرا تصمیم گرفتید این خاطرات را کوتاه و مستقل نگه دارید و اجازه ندهید بعضی از آنها به روایت‌های مفصل‌تر تبدیل شوند؟

هدف کتاب «شمشه شد»، خنده و ارائه‌ تصویر درستی از بناهاست. من در این مسیر، حوصله و سلیقه‌ مخاطب را هم در نظر گرفتم. در خواندن خاطرات طنز، مخاطب دوست دارد خیلی زود به اصل ماجرا و موقعیت خنده‌دار برسد؛ به همین دلیل، خاطرات را کوتاه و موجز تدوین کردم. البته در بازنویسی سعی شد هیچ جزئیاتی که به نمایش بهتر شخصیت بناها کمک می‌کند، از قلم نیفتد.

* به نظر می‌رسد «شمشه شد» در کنار خنداندن، نگاه مخاطب را از پشت میز و زندگی شهری به سمت آدم‌هایی می‌برد که نتیجه کارشان هر روز بالای سر ماست. آیا از ابتدا می‌خواستید این تغییر زاویه دید اتفاق بیفتد یا این وجه اجتماعی در جریان جمع‌آوری خاطرات شکل گرفت؟

چرخ‌های این مملکت را اقشار مختلفی می‌گردانند. «بنایی» هم یکی از شریف‌ترین شغل‌هاست که متأسفانه به‌اندازه‌ اهمیتش به آن توجه نشده است؛ شاید به این دلیل که بناها معمولاً آدم‌های کم‌توقع و بی‌سروصدایی هستند. در مجموعه‌ «خاطرات طنز مشاغل» که نشر میخ چاپ می‌کند، می‌خواستیم کمی سرمان را بلند کنیم و متخصص‌های دور و اطرافمان را بهتر و دقیق‌تر ببینیم.

* بعد از خواندن مجموعه، مخاطب ممکن است دفعه بعد که وارد یک ساختمان می‌شود، به جای دیدن صرفِ دیوار و سقف، به آدم‌هایی فکر کند که آن را ساخته‌اند. آیا این تغییر نگاه برای شما به اندازه خنداندن مخاطب اهمیت داشت؟

بله، و شاید حتی هدفی فراتر از خنداندن در کار بود! می‌خواستم به تصویر آن آدمِ لباس‌خاکی با دست‌های سیمانی، کمی «زندگی» هم تزریق کنم.

* عنوان «شمشه شد» از دل زبان و فضای کار بنایی آمده است؛ چرا این عبارت را برای نام کتاب انتخاب کردید؟ این عنوان قرار است فقط مخاطب را با فضای کارگاه و اصطلاحات بناها آشنا کند یا در انتخاب آن، معنای دیگری هم درباره حال‌وهوای خاطرات و طنز موجود در کتاب مدنظر داشتید؟

«شمشه شد» یک اصطلاح مرسوم میان بناهاست؛ وقتی همه‌چیز ردیف است می‌گویند: «شمشه شد!»

* در انتخاب خاطرات، بیشتر به دنبال «اتفاق خنده‌دار» بودید یا موقعیتی که پشت خنده، رابطه‌ای انسانی یا اجتماعی هم داشته باشد؟

صرفاً خنده و طنز خالی مد نظرم نبود. وقتی اوستاها خاطره‌ای تعریف می‌کردند، گاهی به زندگی شخصی و دغدغه‌های دیگرشان هم گریزی می‌زدند؛ همین موضوع باعث می‌شد خاطرات عمق پیدا کنند و صرفاً جنبه‌ سرگرمی نداشته باشند.

* بعضی از بامزه‌ترین موقعیت‌های کتاب از چیزهایی می‌آیند که اساساً برای خندیدن طراحی نشده‌اند؛ دعوای زن‌وشوهری، دیر رسیدن مصالح، نگرفتن دستمزد یا خرابکاری وسط کار. چه چیزی باعث می‌شود یک موقعیت واقعیِ سخت، در روایت تبدیل به طنز شود؟

زاویه‌ دید افراد و البته گذر زمان تأثیر زیادی دارد. هر شغلی دردسرهای خاص خودش را دارد؛ گاهی فشار کار از حد تحمل خارج می‌شود و ممکن است فرد واکنش درست یا غلطی نشان دهد، اما همین واکنش لحظه‌ای، بعدها با گذر زمان می‌تواند به یک خاطره‌ خنده‌دار تبدیل شود.

* در خاطرات شفاهی، لحن و نحوه تعریف کردن راوی بخش مهمی از جذابیت ماجراست. هنگام تبدیل این روایت‌های شفاهی به متن، چقدر دست بردن در زبان را مجاز می‌دانستید؟ کجا احساس کردید ویرایش می‌تواند به قیمت از بین رفتن شخصیت راوی تمام شود؟

این قسمت از کار، سخت‌ترین بخش ماجرا بود، اما با بازنویسی‌های مکرر سعی کردم چیزی از جذابیت خاطرات کم نشود. مثلاً اوستایی داشتیم که بسیار خوش‌صحبت بود و با زبان شیرین لری حرف می‌زد. خیلی دلم می‌خواست می‌شد خاطره را با همان زبان و گویش چاپ کرد، اما برای اینکه برای همه‌ مخاطبان خوانا باشد، زمان زیادی گذاشتم تا ضمن حفظ لحن و شیرینی کلامش، آن را به فارسی معیار برگردانم.

* چرا به سراغ خاطرات بناها رفتید؟ چه چیزی در تجربه زیسته این قشر وجود داشت که احساس کردید در روایت‌های طنز شغلی کمتر دیده شده است؟ باتوجه به اینکه در مقدمه اثر هم اشاره کردید که برخورد نزدیک تری با این حرفه شغلی داشتید.

همان‌طور که قبل‌تر هم اشاره کردم، به نظرم این شغل خیلی نادیده گرفته شده است. شاید بنایی یکی از آن مشاغلی باشد که مردم عادی کمترین آشنایی را با ظرایف آن و افراد مشغول در این حرفه دارند. من چون با این قشر ارتباط زیادی داشتم، برایم دغدغه شده بود که برای این متخصصان زحمتکش کاری انجام دهم و جمع‌آوری خاطرات طنزشان، حداقل کاری بود که از دستم برمی‌آمد.

* بناها در ذهن عمومی معمولاً با سخت‌کوشی، کار مداوم و فضای جدی کارگاه شناخته می‌شوند و شاید کمتر کسی آنها را به‌عنوان راویِ خاطرات طنز تصور کند. با توجه به اینکه بخشی از این تجربه‌ها شفاهی و وابسته به لحن و شخصیت خود بناهاست، مهم‌ترین چالش شما در جمع‌آوری و نگارش «شمشه شد» چه بود؟ چطور توانستید وجه طنزآمیز و انسانی این آدم‌ها را از پشت تصویری که جامعه معمولاً از «بنا» دارد، بیرون بکشید؟

شاید با هم‌نشینی زیاد این چالش حل شد؛ یعنی این‌طور نبود که من هیچ آشنایی قبلی‌ای با خلق‌وخو و زندگی این افراد نداشته باشم. خاطراتی را که چهره به چهره می‌شنیدم و چه به دستم می‌رسید، با تمام وجود درک می‌کردم، چراکه خودم هم تجربه‌ بنایی داشته‌ام. به همین دلیل، درآوردن حال‌وهوای بنایی در متن خاطرات برایم کار چندان سختی نبود. بعد از تدوین هر خاطره، از خودم دو سؤال می‌پرسیدم: اول، آیا بانمک و جذاب درآمده؟ و دوم، مخاطب با خواندن این متن، بنا را چگونه می‌بیند؟ اگر جواب‌ها قانع‌کننده بود، می‌رفتم سراغ تدوین خاطره‌ بعدی.

* شما علاوه بر «شمشه شد»، تجربه انتشار یک اثر طنز دیگر را هم داشته‌اید. خودتان ادبیات طنز امروز ایران را چطور ارزیابی می‌کنید؟ آینده این ادبیات را چطور می‌بینید و به نظرتان مخاطب طنز در ایران امروز چه ویژگی‌هایی دارد و در سال‌های آینده چه تغییری خواهد کرد؟

من فکر می‌کنم ادبیات طنز، به‌خصوص در حوزه‌ داستان‌نویسی، هنوز هم در ایران چندان جدی گرفته نمی‌شود؛ چه از طرف ناشران و چه حتی گاهی از سوی مخاطبان. معمولاً سخت‌گیری ناشران برای چاپ یک اثر طنز دوچندان است و به همین دلیل، آثار چندانی در این زمینه تولید نمی‌شود و سبد انتخاب مخاطب هم محدود می‌ماند. خوشبختانه «انتشارات میخ» در این زمینه جریان‌سازی خوبی کرده و تمام تمرکزش را روی تولید آثار طنز و باکیفیت گذاشته است. فرصت و بستری که این نشر در اختیار طنزنویس‌ها قرار داده، حتماً باعث کشف و دیده‌شدن آثار و نویسندگان تازه‌نفس در این حوزه خواهد شد و در نهایت، مخاطب هم با گزینه‌های غنی‌تری برای مطالعه روبه‌رو می‌شود.

منبع

اخبار مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا