وقتی یک خانواده، صورتِ یک جامعه میشود

به گزارش هنگام هنر به نقل از خبرنگار مهر، چهلوششمین نشست انجمن ادبی خورشید به بررسی رمان «خوشههای خشم» اثر جان استاینبک اختصاص یافت؛ رمانی که اگرچه در بستر تاریخی رکود بزرگ اقتصادی آمریکا در دهه ۱۹۳۰ و مهاجرت کشاورزان اوکلاهامایی به کالیفرنیا شکل گرفته است، اما اعضای انجمن آن را فراتر از یک روایت تاریخی و اجتماعی دانستند و از منظرهای مختلفی همچون نقد سرمایهداری، نقد پسااستعماری، خوانشهای فلسفی و الهیاتی، جایگاه زن و تحول شخصیتها بررسی کردند.
اعضا بر این نکته تأکید داشتند که ماندگاری خوشههای خشم تنها به دلیل بازنمایی فقر و بحران اقتصادی نیست، بلکه به دلیل پرداختن به پرسشهای بنیادینی درباره انسان، قدرت، جهان سرمایهداری، عدالت، هویت و امکان همبستگی انسانی است؛ رمانی که در آن رنج یک خانواده بهتدریج به تصویری از رنج یک جامعه تبدیل میشود.
یکی از محورهای اصلی بحث، نقد ساختار سرمایهداری و چگونگی شکلگیری فقر در رمان بود؛ اینکه استاینبک فقر را صرفاً نتیجه ضعف فردی یا اخلاقی شخصیتها نمیداند و آن را محصول سازوکارهای اقتصادی و اجتماعی ترسیم میکند.
فاطمه نفری خوشههای خشم را داستان رؤیافروشی برای تصاحب زمینهای کشاورزان خردهپا دانست و گفت: سرمایهداران آمریکایی برای مردم اوکلاهاما، سرزمینی افسانهای و رؤیایی از کالیفرنیا میسازند تا آنها را کوچ اجباری دهند و با بیرحمی خانههایشان را با تراکتور ویران و زمینهایشان را تصاحب کنند. وقتی انبوهی از آوارگان اوکلاهامایی در غرب، پی لقمهای نان گرفتار شدند، نه دولت و نه هیچ ارگان دیگری آنها را تقبل نمیکند و چنان آنها را گرسنه و درگیر نان شب نگه میدارند که ناگزیر به کار ارزان باشند. اما بیرحمیغرب و روح خشن و استعماری آن به اینجا هم ختم نمیشود؛ به بهانههای مختلف، بارها پناهگاههای این مردم بیپناه و مستضعف را به آتش میکشند و نهتنها کمکی به آوارگان نمیکنند که حاضرند برای تنظیم بازار، میوههای باغها و محصولات زمینهای کشاورزی را دفن و امحا کنند، اما به گرسنگان و پابرهنگان که فرزندانشان از سوءتغذیه رو به مرگ هستند ندهند.
او افزود: استاینبک در این رمان تصویری از چرخه خشونت ارائه میدهد؛ چرخهای که از تصاحب زمینهای سرخپوستان آغاز شده و در ادامه، خود کشاورزان سفیدپوست فقیر را نیز قربانی همان منطق مالکیت و قدرت میکند. حضور این لایه تاریخی در رمان نشان میدهد که دست بالای دست بسیار است و بیرحمی همچون چرخهای به خود این مردم بازمیگردد و آنها را له میکند.
در ادامه، سیده عذرا موسوی خوشههای خشم را قیام نویسنده با ابزار داستان علیه نظام سرمایهداری دانست و گفت: رؤیای ناچیز خانواده جود داشتن شغل ثابت مردان خانواده و یک خانه کوچک سفید با اجاقگاز و یخچال است، ولی قرار نیست نظام سرمایهداری چیزی به آنها هدیه کند. تأمین مسکن ارزان و مناسب برای فقرا سودآور نیست. بهاینترتیب کشاورزان فقیری که بهدلیل بدهی از خانه و زمینهای خود رانده شدهاند، از سوی فئودالهای غرب هم پس زده میشوند و در موقعیت بیوطنی قرار میگیرند، چنان که نه راه پس دارند و نه راه پیش و مأمنی جز کامیونی که بر آن سوارند ندارند.
موسوی ادامه داد: یکی دیگر از ویژگیهای این نظام، فردگرایی است. سرمایهداری با تبلیغ الگوی «نزاع برای منافع مادی» تلاش میکند همه را معاملهگر، بیرحم و حافظ منافع شخصی تربیت کند تا بتواند همواره نفوذ عمیق، همهجانبه ستمگرانه طبقه بالای اجتماع را حفظ کند. از همین روست که زمینداران با اردوگاه دولتی که به دست خود مردم و مبتنی بر کرامت انسانی دایر شده است مخالفند و میکوشند به هر ترتیب آن را نابود کنند.
معصومه امیرزاده نیز با رویکردی پسااستعماری گفت: خوشههای خشم، فراتر از روایتی واقعگرایانه از مهاجرت و فقر در دوران رکود بزرگ، قابل خوانش از منظر نقد پسااستعماری است؛ بهویژه اگر مفهوم استعمار را نه صرفاً به معنای سلطه بیرونی، بلکه بهعنوان سازوکاری برای کنترل، جابهجایی و بیقدرتسازی گروههای انسانی در نظر بگیریم.
در ادامه گفت: در این خوانش، رمان تصویری از «استعمار داخلی» در دل جامعه سرمایهداری آمریکا ارائه میدهد؛ جایی که بانکها، شرکتهای بزرگ و منطق سود، همان کارکردی را پیدا میکنند که استعمار کلاسیک در سرزمینهای دیگر داشته است. در این فضا، خشونت نه همیشه فیزیکی، بلکه اغلب ساختاری و نمادین است. تحقیر مهاجران، بیثباتی کار، اردوگاههای موقت و فقدان امنیت اجتماعی، همگی اشکالی از کنترل هستند که یادآور سازوکارهای نظم استعماریاند. در واقع استاینبک نشان میدهد که چگونه یک جامعه مدرن میتواند در درون خود، روابطی شبیه به استعمار تولید کند؛ بدون نیاز به مرزهای جغرافیایی یا اشغال نظامی. البته مدرنیته خود ابزار استعمار است و این را صراحتاً بیان میکند.

سیده فاطمه موسوی نیز در ادامه این بحث، عنوان رمان را نقطه آغاز مناسبی برای فهم جهان اثر دانست و گفت: عنوان رمان از سرود مشهور «نبرد جمهوری» گرفته شده است؛ آنجا که میگوید، «او تاکستانی را که خوشههای خشم در آن انباشته شدهاند، لگدمال میکند». اما این خشم در کتاب، نه یک انفجار لحظهای که یک فرایند ارگانیک است. انگور وقتی میرسد، آماده فشرده شدن برای شراب است. ظلم نیز چنین است؛ هر تحقیر، گرسنگی و بیعدالتی، دانهای است که در کنار دانههای دیگر جمع میشود، تا روزی خوشه بترکد. پس خشم در این رمان، احساس فردی نیست؛ خشم، بافت همبند یک طبقه است.
مریم مطهریراد با نگاه نمادین به عناصر موجود در متن خوشههای خشم، این رمان را با نظریه و نقد «لاکان» که خود متأثر از عقاید «مارکس» است، قابل تطبیق دانست و گفت: کتاب خوشههای خشم بهمعنای کامل کلمه، فرزند زمانۀ خود است. این رمان زمانی نوشته شد که اتحادیههای کارگری و حزب کمونیست ایالات متحده آمریکا شکل گرفته بود و اهمیت بسیاری داشت. گرچه در هیچ کجا از سطور این رمان بلند، اسمی از احزاب و معضلات سیاسی و حوادث ناشی از آن عنوان نشده، ولی طرح داستانی طوری ریخته شده که خواننده به وضوح زمینۀ ایجاد احزاب کمونیستگرای آمریکایی را درک میکند. شکاف طبقاتی میان مالکان و کارگران، ماهیت ضد رشد زندگی کارگری و استفادۀ مالکان از انسانها برای افزایش و نگهداری سرمایۀ خود، همه فضاسازی عصری است که نویسندۀ این قصه همزمان آن را زندگی کرده و نوشته است.
سیده فاطمه موسوی با اشاره به جایگاه زمین در رمان گفت: زمین در این رمان شخصیت پنهان است. تقریباً همه شخصیتها تغییر میکنند، اما زمین همان است که بود؛ با این تفاوت که در بسیاری از رمانها طبیعت پسزمینه است، اما اینجا برعکس است؛ انسانها در پسزمینه زمین قرار دارند.
وقتی گردوغبار همهچیز را میبلعد، طبیعت صرفاً دشمن نیست؛ اعلام میکند تمدنی که خاک را کالا کرده، دیر یا زود خودش را نیز نابود خواهد کرد. به همین دلیل، استاینبک برخلاف ناتورالیستها، طبیعت را بیاحساس نشان نمیدهد. او نشان میدهد که انسان رابطهاش با زمین را به رابطه مالک و کالا تقلیل داده است. اما گردوغبار این زمین، لایهای از فراموشی نیست؛ معلقی از خاطرات است. وقتی طوفان خاک میآید، تکتک ذرات، ذرات زمینی هستند که زمانی به دست پدربزرگها شخم خورده، زیر پای مادربزرگها راه رفته، و با عرق پیشانی مردان آبیاری شده. استاینبک این گردوغبار را نه یک پدیده جوی، که یک بازگشت کابوسوار توصیف میکند. در یکی از صحنهها پیرمردی میگوید: «گردوغبار، بوی پدرم را میدهد.» او نمیگوید گردوغبار بوی خاک میدهد؛ بلکه میگوید بوی انسانهای مدفون در خاطرهها را میدهد.
معصومه امیرزاده در ادامه گفت: جدایی کشاورزان از زمینهایشان صرفاً اقتصادی نیست؛ بلکه نوعی گسست هویتی است. زمین در این روایت دارایی آدمها نیست؛ بخشی از حافظه جمعی و معنای همزیستی افراد است. در نتیجه، بیرون رانده شدن از زمین، معادل با بیرون رانده شدن از تاریخ و هویت است.
مرضیه نفری با تمرکز بر شخصیت مادر در خانواده جود گفت: در رمان خوشههای خشم، جان استاینبک در کنار روایت فقر، مهاجرت و رنج طبقات فرودست، تصویری تأملبرانگیز از جایگاه زن و دگرگونی نقش او در ساختار خانواده ارائه میدهد.
نفری ادامه داد: مادر در آغاز رمان در چارچوب سنتی خانواده قرار دارد؛ جایی که پدر مسئول تصمیمگیری و هدایت خانواده است و مادر بیشتر وظیفه مراقبت و حفظ آرامش خانه را بر عهده دارد، اما با شدت گرفتن بحرانها، این ساختار تغییر میکند. بر اساس نظریه «الین شوالتر»، شخصیت زن در ادبیات میتواند از سه مرحله «زنانه» (تبعیت از نظام مردسالار)، «فمینیستی» (اعتراض به این نظام) و «مؤنث» یا «هویت مستقل زنانه» عبور کند.
اگرچه خوشههای خشم رمانی است که نویسنده آن مرد است، اما تحول شخصیت مادر را میتوان با این الگوی نظری تحلیل کرد. با پیشرفت داستان، مادر بهتدریج از نقش سنتی خود فاصله میگیرد. او دیگر تنها مسئول امور خانه نیست؛ بلکه در تصمیمهای مهم خانواده نیز نقشی تعیینکننده پیدا میکند. هرچند مادر همچنان تحت تأثیر فرهنگ مردسالار قرار دارد و میگوید «هرچه باشد او مرد است»، اما رفتار عملی او نشان میدهد که توانایی مدیریت بحران را بیش از دیگر اعضای خانواده دارد. در دشوارترین شرایط تصمیم میگیرد، اختلافها را مدیریت میکند و مانع فروپاشی خانواده میشود. حتی پدر نیز سرانجام اعتراف میکند که زنان همهکاره شدهاند. این اعتراف بیانگر انتقال تدریجی مرکز قدرت از مرد به زن است.
در بخشی از اثر مادر میگوید: «زندگی زن تو بازوهاشه، زندگی مرد توی سرش.» این جمله نشان میدهد قدرت زن در جهان استاینبک نه در سلطه، بلکه در توان تحمل، پایداری و حفظ زندگی آشکار میشود.
در ابتدای رمان، خانواده جود بر پایه ساختار سنتی و مردسالار اداره میشود. پدر مسئول تصمیمگیری است و مسیر حرکت، چگونگی سفر و بسیاری از امور خانواده را تعیین میکند، درحالیکه مادر بیشتر وظیفه مراقبت از اعضای خانواده، سامان دادن وسایل و حفظ آرامش خانه را بر عهده دارد. همچنین باور زنان و کودکان خانواده مبنی بر اینکه تا زمانی که مردان سالم باشند، هر مصیبتی قابل تحمل است، نشان میدهد که اقتدار و امنیت خانواده همچنان وابسته به مرد تلقی میشود. این وضعیت با نخستین مرحله نظریه شوالتر، یعنی مرحله «زنانه»، همخوانی دارد؛ مرحلهای که در آن زن هنوز در چارچوب ارزشهای مردسالار تعریف میشود و هویت او در نسبت با اقتدار مرد معنا پیدا میکند.

مریم مطهریراد با اشاره به نسبت میان جامعه و شخصیتهای رمان توضیح داد: خانواده جود در آغاز داستان همچون جامعهای قرار گرفته در مرحلهای از ناآگاهی است؛ جامعهای که هنوز خود را نمیشناسد و توانایی ارتباط با جهان جدید را ندارد.
اگر در این کتاب جامعه را نوزادی در نظر بگیریم که با نگاه لاکان در مرحلۀ پیشازبانی قرار دارد، این همان نقطۀ شروع رمان خوشههای خشم است. جامعهای که قرار است پا به عرصه هستی بگذارد، ولی نه خود را میشناسد و نه توانایی ارتباط گیری دارد، دچار از هم گسیختگی و منهای چند وجهی است.
در این مرحله حیات نوزاد وابسته به مادر است. چنانچه در جایجای کتاب میبینیم، تصمیمهای حیاتی خانواده توسط مادر گرفته میشود و مادر است که دائم خانواده را از بحران و خطر بیرون میکشد. این ظرافت در پرداختن شخصیت مادر و نقشی که ایفا میکند، بسیار هوشمندانه و نزدیک به آن چیزی است که لاکان میخواهد در مرحلۀ نظم خیالی بگوید؛ موقعیتی که شناخت بر اساس خیال شکل میگیرد، بیآنکه اطلاعات کامل و درستی از محیط داشته باشد، درست مثل ناآگاهی تام جود نسبت به جامعهای که پس از زندان با آن مواجه میشود، نه آن را میشناسد نه راه ارتباطگیری با آن جهان ناشناس را بلد است.
پس از مدتی این جامعه_نوزاد شروع به حرکت و شناخت بیشتر محیط میکند، اما در داستان حرکت و یادگیری با سفر رخ میدهد. لاکان این مرحله را «آینه» مینامد. چندپارگی و انفصال با محیط در این مرحله کمرنگ میشود، جامعه کمکم در مسیر سفر، خود و اطرافش را میشناسد، میتواند تا حدی آینده را پیشبینی کند و تصمیم بگیرد. این همان مرحله ورود کودک به یادگیری زبان و ارتباطگیری با دیگران است. در این مرحله، جامعه_کودک کارهایی میکند که به این شناخت کمک کند. مثلاً کشیش به دوبارهخوانی آموزههایش میپردازد و تام خودش را در مواجهه با آموزههای کشیش قرار میدهد تا به شناختی کاربردی برای زیست در جامعه برسد. بااینحال کودک_جامعه باز هم قادر به شناختن خود در این مرحله نیست.
جان استاینبک کتاب را با مادر و نیاز به مادر تمام میکند؛ یعنی به مرحلۀ نظم واقعی یا همان مرحلۀ «رشدیافته» که لاکان از آن صحبت میکند وارد نمیشود و به نظر میرسد این همان نقطهای است که نویسنده روی آن ایستاده است. اعتراض به شرایط اجتماعی و سیاسی موجود که حضور یک پدر قوی میتوانست کاملش کند، اما نویسنده با نشان دادن نوزاد مرده و تغذیه کردن پیرمرد مردنی از مادر، تصویر مرکزی عجیبی از شاکلۀ یک اجتماع رشدنیافته به نمایش میگذارد، جامعهای که پدر بهعنوان نماد استقلال هنوز توانایی کافی برای تثبیت قوانین ندارد و نمیتواند بار را از روی دوش مادر کم کند. بنابراین جامعۀ سرگشتهای را میبینیم که بین جبر و اختیار گم شده است و توانایی خارج شدن از زیر یوغ جبر را ندارد.
فاطمه نفری نیز در تحلیل شخصیتهای خانواده جود، تحول مادر را یکی از نمونههای مهم دگرگونی شخصیتها دانست و گفت: مادر از زنی آرام و مطیع تبدیل به نگهبان خانواده میشود. او به اقتضای غریزه مادری خیلی زود میفهمد که همهچیز از دست رفته و تنها چیزی که مانده، اعضای خانواده است. مادر همچون روانشناسی دلسوز، با هریک از اعضای خانواده مدارا میکند تا همه را کنار هم حفظ کند و رفتهرفته تبدیل به شخصیتی عمیق میشود که به لحاظ کمالات انسانی بسیار رشد کرده.
در ادامه، اعضای نشست به این نکته پرداختند که زنان در خوشههای خشم تنها قربانیان بحران نیستند؛ بلکه حاملان امکان تداوم زندگیاند. از مادر خانواده جود که انسجام خانواده را حفظ میکند تا رُزاشارون که در پایان، مرز میان خود و دیگری را از میان برمیدارد، زنان در این رمان نقش محوری در عبور از ویرانی دارند. همچنین نسبت میان ضعف پدر و افزایش قدرت مادر مسأله قابل توجهی است.
سیده فاطمه موسوی نیز با اشاره به جابهجایی قدرت در خانواده جود، این تحول را یکی از مهمترین دگرگونیهای رمان دانست و گفت: استاینبک نمیگوید زنان ذاتاً قویترند؛ میگوید قدرت واقعی، قدرت حفظ زندگی است، نه قدرت فرمان دادن. همین نگاه، پایان بهظاهر شوکهکننده رمان را توجیه میکند؛ رزاشارون که تا پیش از این شخصیتی وابسته و آسیبپذیر بود، در واپسین صحنه، شیر مادرانهاش را نه به کودک مردهاش، که به یک انسان گرسنه و ناشناس میبخشد. این، اوج دگردیسی از مالکیت به بخشش است.
یکی دیگر از محورهای مورد بحث، مسأله «دیگریسازی» و تبدیل مهاجران به گروهی بیگانه در جامعه مقصد بود. معصومه امیرزاده با اشاره به این موضوع گفت: در مقصد، این مهاجران نه بهعنوان سوژههای کامل انسانی، بلکه بهعنوان نیروی کار ارزان و جایگزینپذیر بازتعریف میشوند. این فرایند، دقیقاً با مفهوم دیگریسازی در نظریه پسااستعماری قابل توضیح است؛ جایی که ارزش گروهی از انسانها تنها در میزان کارکرد اقتصادیشان تعریف میشود. استاینبک نشان میدهد یک جامعه مدرن میتواند در درون خود روابطی شبیه استعمار تولید کند، بدون اینکه الزاماً مرز جغرافیایی یا اشغال نظامی وجود داشته باشد. در خوشههای خشم، نیروهای اعمالکننده این جابهجایی نه افراد مشخص، بلکه ساختارهایی بیچهرهاند: بانکها، شرکتهای بزرگ و منطق انتزاعی سود. این بیچهرگی قدرت، یکی از ویژگیهای مهم استعمار مدرن است؛ استعمار دیگر الزاماً با حضور مستقیم یک استعمارگر قابل شناسایی انجام نمیشود، بلکه از طریق نظامهای اقتصادی و اداری عمل میکند.
«ادوارد سعید» بهعنوان یکی از چهرههای شاخص نقد پسااستعماری، درک خود از دوگانههای برساخته غرب برای شرق به منزله «دیگری» را از «میشل فوکو» گرفته است: «شرق تنبل است و حسی و مرموز و خیانتپیشه؛ درحالیکه غرب سختکوش است و عقلانی و دموکراتیک و نیکخواه… شرق عجیب و غریب است و در بند زمان، اما غرب مدرن است و پیشرو. غرب نرینه و شرق مادینه دیده میشود.
در واقع از نگاه ادوارد سعید، غرب با غیرعقلانی و گمراه و کودکوار و متفاوت شمردن شرق به خودش این امکان را داده که تا خود را عقلانی و پرهیزکار و بالغ و بهنجار نشان دهد. این دیگریپنداری نسبتی است که بین ملت و دولت آمریکا در حال شکلگیری است.

در بخش دیگری از نشست، اعضا به نقد مفهوم «رؤیای آمریکایی» در رمان پرداختند. سمیه عالمی با اشاره به این موضوع گفت: خوشههای خشم تنها یک روایت از بحرانی بزرگ در تاریخ آمریکا نیست که بابتش این رمان را یک رمان تاریخی صرف بدانیم؛ بلکه لایههای الهیاتی، اخلاقی و سیاسی متن است که آن را ارتقا داده و توانسته از یک روایت خانوادگی، تصویری وسیع از یک ملت بسازد. همین ترکیب «خانواده بهعنوان کانون عاطفی» و «جامعه بهعنوان میدان بحران» یکی از دلایل ماندگاری رمان است.
استاینبک با استفاده از تکنیکهای ناتورالیستی نشان میدهد که چگونه انسان در برابر نیروهای بزرگ اقتصادی و اجتماعی قرار میگیرد؛ اما در نهایت امکان عبور از وضعیت انفعال را از طریق آگاهی جمعی مطرح میکند. در ناتورالیسم، انسان، بیاراده و تحت سلطه نیروهای بیرحم مثل طبیعت است و در خوشههای خشم اقتصاد نوپا جایگزین طبیعت سختگیر شده است. استاینبک نمیگوید بانک، قانون یا ماشین ذاتاً شر هستند؛ او میگوید، وقتی اینها از اخلاق، همبستگی، و مسئولیت انسانی جدا شوند، انسان را خُرد میکنند. مسأله اصلی، نظام اقتصادی است که از انسان بزرگتر است، رنج او را به یک هزینه جانبی برای خلق سرزمین رؤیایی تغییر میدهد و انسانها را برای بقا رودرروی هم قرار میدهد.
سیده عذرا موسوی در ادامه بحث گفت: به نظر میرسد نویسنده تمام داستان را تدارک دیده تا در صحنه درخشان پایانی، حرکت از فردگرایی (من) بهسمت جمعگرایی (سوسیالیسم) را به مخاطب نشان دهد. کیسی، واعظ سابق، افکار نویسنده را در رمان نمایندگی میکند و با تأثیری که بر شخصیت تام میگذارد، او را از یک جوان بیمبالات به مصلحی اجتماعی و آیندهگر بدل میکند. آنجا که قرار است کیسی بر سر میز صبحانه دعایی در طلب خیر و شکرگزاری برای خانواده بخواند اظهار میدارد که مسیح نیز دیگر از حل مشکلات و مصائب خود عاجز است و فایدهای برای اندیشیدن و مبارزه متصور نیست. خسته و درمانده شده و روحالقدس از وجودش محو شده است، بنابراین به طبیعت پناه برده است.
او در تأملات خود به این دریافت رسیده است که نیازی به آویختن مدام به خدا و مسیح نیست و روحالقدس روح همه زنها و مردهایی است که او به آنها عشق میورزد؛ یعنی روح خود انسان. او معتقد است که ارواح همه آدمها بخش کوچکی از یک روح بزرگ است.
در ادامه، تام نیز تحت تأثیر حرفها و اقدام کیسی در مبارزه با بیعدالتی، به چند حکایت از انجیل که از او شنیده اشاره میکند و از قول او میگوید: «دو نفر بهتر از یه نفره؛ چون اونطوری اونا پاداشی برای تلاششون میگیرن؛ چون اگه یکیشون زمین بخوره، اون یکی دستشو میگیره و بلندش میکنه؛ ولی وای به حال اون کسی که وقتی زمین میخوره تنها باشه… اگه دو نفر کنار هم بخوابن، میتونن همدیگه رو گرم کنن؛ ولی چهطور یه نفر میتونه بهتنهایی خودشو گرم کنه؟ و اگه کسی بخواد بهش مسلط بشه، دو نفرِ دیگه ممکنه به دادش برسن؛ چون یه طناب سه لایه رو کسی نمیتونه پاره کنه.»
تام معتقد است که بیشتر موعظههای انجیل درباره فقراست و آنها را به بیعملی دعوت میکند و وعده میدهد در عوض رنج این دنیا، در دنیای دیگر پاداش نیکو (بستنی در بشقاب طلایی) دریافت خواهند کرد، ولی کیسی از اتحاد مستضعفان میگوید.
استاینبک که منتقد سرسخت نظام سرمایهداری، حامی اتحادیههای کارگری و برای مدت کوتاهی در دهه ۱۹۳۰ عضو حزب کمونیست بوده، در خوشههای خشم میگوید، خصیصه مالکیت، آنها را که صاحب چیزهایی هستند که باید مال مردم باشد، تا ابد در «من» منجمد و از «ما» جدا کرده است. و رسیدن به معادله «ما کمی غذا داریم» در برابر «من کمی غذا دارم» بهعلاوه «من هیچ ندارم»، خطرناک و نشاندهنده تحول است. از همین رو تام، شخصیت اصلی داستان که انتظار میرود تا پایان داستان حضور داشته باشد، پس از یک سخنرانی آرمانگرایانه و استعاری، خودش را بخش کوچکی از یک روح بزرگ میداند و خطاب به مادرش میگوید: «شاید بعدش تو تاریکی فرو برم و همه جا باشم. هر جایی که تو نگاه کنی. هر جایی که مردم قحطیزده دارن واسه سیر کردن شکمشون میجنگن، منم همونجام…»
سپس از داستان غایب میشود و مخاطب در صحنه پایانی، خانواده را میبیند که بهدنبال یک سرپناه، بهسمت انبار در حرکت است. در پایان، رزاشارون، خواهر تام که بهتازگی جنینش را -که نطفهاش در همین تغییر و تحولات بسته شده- از دست داده، شیره جانش را به پیرمرد گرسنهای میخوراند و او را از مرگ نجات میدهد. یعنی همان تبدیل شدن «من» (تام) به «ما» (خانواده) و نجات مستضعفان به پشتگرمی هم.
وقتی نوزاد رزاشارون مرده بهدنیا میآید، عمو جان که مسئول دفن اوست، او را در جعبهای قرار میدهد و در رود رها میکند، ولی جعبه کمی جلوتر در آب غرق میشود. یعنی نوزاد که نمادی از نظام سرمایهداری است و قرار است مانند موسی علیهالسلام منجی این قوم باشد، نهتنها مرده بهدنیا میآید؛ بلکه جسدش در رود غرق میشود، و آنچه باید غذای او میشد، اسباب نجات پیرمردی میشود که نماد گذشته است.
نویسنده با این صحنهپردازی دو هدف را دنبال میکند؛ نخست دین را افیون ملتها و عاملی برای انفعال و تخدیر فقرا معرفی میکند و دوم، نجات آنها را در حرکت از فردگرایی به سوسیالیسم میداند.
سمیه عالمی نیز تحول تام جود را یکی از مهمترین قوسهای شخصیتی رمان دانست و گفت: تام که میتواند استعارهای از «توماس» از حواریون مسیح باشد، در آن غار تنهایی تبدیل به جانشین کیسی (که در نقش شخصیت مسیحایی در داستان ظاهر شده) برای مبارزه میشود. البته مسیحی با قرائتی تازه از دین که بناست گناه فردی را ذیل گناه ظلم ساختار بگنجاند. تام در آغاز تنها به بقای شخصی خود میاندیشد، اما در پایان به این نتیجه میرسد که زندگی فردی جدا از زندگی دیگر انسانها معنا ندارد.
بااینکه گزارش دقیقی از گرایش نویسنده به جریانهای چپ اشتراکی نیست، اما داستان گذار از فردیت به اشتراک را نجاتدهندۀ انسان در برابر بانک و قانون و سرمایه معرفی میکند. بررسی قوس شخصیت تام جود نشان میدهد که ایدۀ نویسنده چطور از او که فراری بود و فقط به فکر «شکم خود»، شخصیتی ساخت که نجات را در «اتحاد» دانست. این همان گذار از اخلاقِ بقای متکی به فرد، به اخلاق عدالت متکی به اجتماع است.

معصومه امیرزاده نیز در ادامه این بحث، تحول تام را از منظر آگاهی جمعی بررسی کرد و گفت: در ابتدا، خانوادهها هریک به صورت جداگانه برای بقا تلاش میکنند، اما بهتدریج این درک شکل میگیرد که رنج آنها فردی و تصادفی نیست؛ بلکه ساختاری و مشترک است. این لحظه، نقطه گذار از وضعیت افراد پراکنده به جمعیتی آگاه است؛ وضعیتی که امکان مقاومت در برابر نظام سلطه را فراهم میکند.
سیده فاطمه موسوی نیز بحران این رمان را بحران ساختار دانست، نه بحران اخلاقی افراد و گفت: تحول تام از همین دریچه معنا پیدا میکند. او سه مرحله را طی میکند: «فقط خودم» (پس از زندان)، «فقط خانوادهام» (در میانه سفر)، و نهایتاً «همه انسانها» (پس از مرگ جیم کیسی). این سهگانه، قلب فلسفی رمان است؛ سفری از انزوای اجباری به آگاهی جمعی. اما برخلاف خوانشهای رایج، تام قهرمان سنتی رهاییبخش نیست؛ او به عضوی از یک جنبش بدل میشود، نه ناجی آن.
مرضیه نفری در خصوص شخصیت تام گفت: تحول شخصیت تام نیز در کنار دگرگونی جایگاه مادر، یکی دیگر از محورهای اساسی رمان است. تام در آغاز داستان شخصیتی عملگرا و تا حدی سرکش است، اما در پایان، تحت تأثیر اندیشههای کیسی، به انسانی آگاه و مسئول در برابر جامعه تبدیل میشود. او که در ابتدای رمان «واعظها» را نماد سخنان قلمبه و سلمبه میداند، در پایان خود به شخصیتی شبیه یک مصلح اجتماعی بدل میشود. سخنان پایانی او خطاب به مادر نشان میدهد که دیگر هویت خود را در وجود فردی تعریف نمیکند؛ بلکه خود را در هر حرکت برای عدالت، مبارزه با گرسنگی و مقابله با بیعدالتی حاضر میبیند. بدین ترتیب، تام از یک فرد معترض به نماد آگاهی جمعی و مسئولیت اجتماعی تبدیل میشود؛ تحولی که در کنار تکامل شخصیت مادر، پیام انسانی و امیدبخش رمان را کامل میکند.
اعضای انجمن در ادامه به شخصیت رزاشارون و پایان نمادین رمان پرداختند. فاطمه نفری در تحلیل شخصیت رزاشارون گفت: رزاشارون، دختر بزرگ خانواده که در ابتدا دختری خام، لوس و زودباور است، در فرآیند مادر شدن و همینطور بیهمسر شدن، تبدیل به زنی صبور میشود که در تصویر پایانی کتاب، رسالت حفظ جان انسان دردمند آن جامعه را میپذیرد.
کانی، همسر خودخواه و ترسوی او، با فرارش از آن شرایط بغرنج و ترک زن پابهماهش بهخوبی اثبات میکند که مرد زندگی نبوده و با مرگ بچه که تنها یادگاری او در رحم رزاست، تمام خاطرات و یاد او نیز از وجود رزاشارون کنده شده و رزا با زایمانش ناگهان بزرگ میشود.
نویسنده نگاه خاصی به زن دارد. زن به منزله زمین است که بارور میشود و زندگی از طریق اوست که جریان دارد. اوست که با زایش، حتی اگر بچه مردهای به دنیا بیاورد، باز هم با شیره وجودش مرد را در جامعه زنده نگه میدارد. این بچه که محصول این دوران آمریکا و آن عشق بیحاصل به کانی است، مرده بهدنیا میآید، اما مسیر ادامه دارد و پایان داستان به هیچوجه ناامیدانه نیست. زندگی این آدمها حتی در آن شرایط سخت هم به انتهای خط نمیرسد؛ بلکه زندگی، از پستان زن خواهد مکید و زیستنش را ادامه خواهد داد.

سمیه عالمی با اشاره به این صحنه گفت: رزاشارون در جایگاه «مادونا» یا «مریم مادر» ایستاده است، اما با بازتعریف وارونه نویسنده در نسبت با سرزمین موعود وارونه. رزا از آغاز داستان حامل امید است، اما آن طفل مرده متولد میشود. این نوزاد مرده و غایب، پیشدرآمد و برائت استهلالی دربارۀ سرنوشت رؤیای آمریکایی است. رزا در مقام مادونا با دادن شیر خود به مرد در حال موت، از یک گناه فردی عبور میکند و مقابل یک گناه اجتماعی که مرگ انسان بر اثر ظلم مدرن است، میایستد. نویسنده بدن زخمی و سوگوار زن را بهجای نشانۀ شکست، به امکان نجات دیگری تبدیل میکند. بهنحوی او چیزی شبیه مراسم عشای ربانی را بهجا میآورد که در آن مؤمنان از خون و بدن مسیح تبرک میجویند و سیر میشوند. رزا یکباره در کانون بلوغ اخلاقی داستان قرار میگیرد و از موضوع رنج به عامل نجات تغییر نقش میدهد.
رمان خوشههای خشم، رنجی را که در فرهنگ مسیحیت، اگر بدون آگاهی باشد، اسباب رستگاری است، در دنیای بیرحم مدرن، ویرانگر و کُشندۀ نسل انسان میداند. در مقابل، رنج همراه با آگاهی را منبع تولیدِ عدالت و تغییر ساختار معرفی میکند، همانطور که کیسی، تام، خواهر و مادر مسیرش را طی کردند.
در نهایت به ایدۀ «منجی بودن فرد» که در آن هر فرد باید با تلاش خود، منجی سرنوشت خویش باشد و در مرکزیت ایدئولوژی آمریکایی قرار دارد، حمله میکند. رمان با نشان دادن شکست تمام تلاشهای فردی، مرگ کیسی، از دست رفتن زمین خانواده و تکهتکه شدن خانواده نشان میدهد که در دنیای مدرن، «فرد» دیگر قدرت نجات خود را ندارد. استاینبک راه نجات را در «آگاهیِ جمعی» میبیند و منجی بودن از «من» به «ما» تغییر جهت میدهد.
در بخش دیگری از این نشست، اعضا به ساختار روایی خوشههای خشم، نقش نمادها و تحول شخصیتهایی چون کیسی پرداختند. از نگاه آنان، یکی از ویژگیهای مهم رمان این است که استاینبک روایت یک خانواده را بهتدریج به روایتی درباره سرنوشت انسان معاصر تبدیل میکند. سمیه عالمی با اشاره به ساختار رمان گفت:
خوشههای خشم از نام رمان به کلانروایتهای متن مقدس و انجیلی متصل است. عنوان (The grapes of Wrath) از سرودی مذهبی، الهام گرفته از مکاشفه یوحنا استخراج شده. اشارههای مکرر پدر در آغاز رمان به خوشههای انگور پُرآب در کالیفرنیا که تصویری از سرزمین موعود است، به انباشت خشم در انجام رمان میرسد. در آن سرود هم «او محصولی را میفشارد که در آن خوشههای خشم گرد آمدهاند»، اشاره به خشم تاریخی و جمعی در حال انباشتن و نوعی داوری اخلاقی علیه ظلم است که اینجا ظالم، نظام سرمایه است.
البته ارجاعات به متن مقدس یا مستقیماً به زبان یا تصویر کتاب مقدس شباهت دارد، مثل جملات کیسی هنگام مرگ، یا بازآفرینی شده و یک صحنه یا شخصیت را بر اساس الگوی کتابمقدسی میسازد.
دو رویکرد موجود داستان، اول اتصال پیرنگ داستان به سِفر خروج است و دوم اشاره به تقلیل گناه به اخلاق فردی که منجر به تسلیم در برابر گناه بزرگ و اجتماعی و ویرانی چارچوب زندگی و خانواده میشود. در سفر خروج، بنیاسرائیل برای رسیدن به سرزمین موعود از مصر خروج میکنند و در مسیر با مصائبی روبهرو میشوند. خانواده جود و اهالی روستا هم با امید به رؤیای سرزمین موعود، از اوکلاهاما در شرق به سمت غرب کوچ میکنند. اما سرزمین موعود، رؤیایی شکستخورده از آب در میآید.
سیده فاطمه موسوی نیز به اهمیت فصلهای میانی رمان اشاره کرد و گفت: بزرگترین ویژگی ساختاری رمان، روایت خطی خانواده جود نیست؛ بلکه فصلهای میانی است. این فصلها که ظاهراً روایت را قطع میکنند، کارکردی تعیینکننده دارند. آنها داستان خانواده جود را از یک سرنوشت خصوصی به یک نماد ملی تبدیل میکنند.
اگر فقط داستان خانواده را میخواندیم، با یک تراژدی خانوادگی روبهرو بودیم، اما فصلهای میانی، مرز میان رمان و گزارش اجتماعی را از بین میبرد.
سیده فاطمه موسوی درباره نماد لاکپشت گفت:لاکپشت مشهور رمان، نه تمثیلی از پایداری، که فشردهای از کل روایت است. بارها واژگون میشود و بارها به او ضربه میزنند، اما مسیرش را ادامه میدهد. حرکت لاکپشت در تضاد با حرکت خانواده جود قرار دارد؛ زیرا خانواده با امید رسیدن به سرزمینی موعود حرکت میکند، اما لاکپشت تنها حرکت میکند، بدون آنکه وعدهای برای مقصد داشته باشد. لاکپشت، پیشنمایش پوچی این آرمان است؛ آنها هم به مقصدی میرسند که هیچ شباهتی به رؤیا ندارد، اما حرکت کردهاند و همین حرکت، تنها دستاورد واقعی آنهاست.
مرضیه نفری نیز دراینباره گفت: استاینبک از همان آغاز، نشانههایی از توانایی و ظرفیت زن برای عبور از جایگاه سنتی خود را به تصویر میکشد. نمونه بارز آن صحنهای است که رانندهای زن برای جلوگیری از زیر گرفتن لاکپشت، خودرو را از مسیر منحرف میکند. این تصویر نمادین، زن را در جایگاه نیروی حافظ حیات و پشتیبان موجودات آسیبپذیر نشان میدهد و در تقابل با راننده مرد کامیون قرار میدهد که با بیاعتنایی قصد نابودی همان موجود را دارد. اگرچه این صحنه مستقیماً به شخصیت مادر مربوط نیست، اما نگاه نویسنده به توانایی زنان را آشکار میکند و زمینه را برای برجسته شدن نقش مادر در ادامه رمان فراهم میسازد.
چهلوششمین نشست انجمن ادبی خورشید با این نگاه به پایان رسید که خوشههای خشم همچنان روایتی جهانی از تلاش انسان برای حفظ کرامت در نظام سرمایهداری است؛ روایتی که پس از گذشت دههها، هنوز پرسشهای آن درباره عدالت و انسانیت تازه به نظر میرسد.