سالن سایه میزبان اجرایی به کارگردانی مسعود طیبیست که روایتی سورئال با دو کاراکتر دارد. مرد نویسندهای با همسرش، در فضایی با سیالیتِ زمانی دربارهی رابطهاشان گفتگو میکنند. مرد درحال نوشتن رمانی از زندگی واقعی خودشان و زن در توهمِ ازدستدادن اوست .
آنچه بر صحنه، شکل میگیرد و پیش میرود روابط عاطفی و تاثیرگذاری این شکل از رابطه بر روان زنیست که پس از دستدادن همسرش، دچار جنون، کابوسهای وحشت و اختلالات روانی میشود و مدام در خود به گفتگو و زیست با همسرش ادامه میدهد.
وقتی چهل روزه بودم، فاصلهی زمانی فقدان و ضربه ناشی از آنست که دستمایه قرارگرفته تا جنون زنی را که همسرش را از دستداده بر صحنه بیاورد و به آن بپردازد.
در نگاه کلی چنین سوژه و موضوعی، قابلیت تأمل و ظرفیتسازی دارد. میتواند با نشانهگیریهای روانکاوانه، تاثیرات عاطفی و شوکِ فقدان را در حیطهی سوگ بازنمایی کرده و با بهرهگیریهای بجا از علم روانشناسی در خصوص رواننژندها، عمق و لایههای بیشتری به اثر ببخشد تا همذاتپنداری نزدیکی برای مخاطب ایجادنماید و چه بسا، بنوعی در تسکین و پذیرش چنین وضعیتهایی که کمابیش برای هر فردی تجربه میشود، تاثیرگذار باشد.
با اینحال متن از آشفتگی، و درهمریختگی زیادی برخوردارست و آنقدر مشوش جلو میرود که حتی بطور وضوح درک فضای ذهنی کاراکترها بهویژه زن، ملموس و قابلِ حس نبوده و بلکه کاملا به عنوان تصویری ساختگی، ردیابی میشود. بازی هر دو بازیگر آنقدر نمایشیست که فاصله بین تماشاگر و اجراگر خلاء بزرگیست که نمیشود آن را پرکرد و به جهان اثر نزدیک شد؛ به ویژه بازیگر مرد نویسنده، گویا حتی خود نقش و کاریزمای لازم کاراکترش را درکنکرده و در یک شمایل دمدستی، بیمحتوا و ناپخته، آنرا درآورده و ایفا میکند. هیچ تاثیر و احساس واقعی و عمیقی از بازی نویسنده به تماشاگر منتقل نمیشود . و از همان ابتدای شروع اجرا، که هنوز تماشاگران درجای خود مستقر نشدهاند و دو بازیگر درحال اجرای جشن تولدی هستند، ارتباط با او قطعشده و از روند نمایش کنار گذاشته میشود. چنین اُفتی از همان ابتدای یک اجرا، وزنه مهمی تلقیشد که گیرایی و کشش لازم و در نتیجه تمرکز نگارنده را برای ادامه، سلب کرد.القاء ساختگی بودن و غلبه بازی نمادین بازیگران، مانعی برای درگیرشدن با رنج و فضای اندوهِ حاکم میشود و تنها نقشی از نظارهگربودن را تعبیه میکند. بازیگر زن تلاش زیادی میکند که بتواند وضعیتِ مالیخولیایی کاراکتر را نشاندهد، اما او هم چندان موفق نیست و پیوندهای لازم با آنچه قرارست ایفا و منتقلکند، برقرار نمیشود. هرچند به دلیل وسعتِ دامنه تغییراتِ نقش، وجوه بیشتری قابل نمایشست. بطور کلی بازیها و فضای شکلگرفته از موقعیتِ سوگ، متنِ مبهم و کمرمق و ناهمخوانی عناصر نمایشی عواملیست که سبب میشود، مخاطب با فاصلهای مرزبندیشده، به تماشای اجرا نشسته و نظارهگر باشد.
با این حال نورپردازی، و طراحی صحنه هرچند قادر به تکمیلکردن سایر عناصر و انسجام لازم نیست اما قابل توجهتر از سایرینست .
پایانبندی نمایش به نوعی بازگشایی گرهها و وضعیت ترسیم شدهاست که با این وجود کمک بهینهای به درک کلی آنچه گذشت نمیکند.
نیلوفرثانی
گروه نقد هنرنت
۱ شهریور ۹۹