فرهنگ و ادبیات

وقتی «گفتن» ممنوع می‌شود

یادداشت مهمان، آزاده جهان‌احمدی، نویسنده: در آموزش نویسندگی، شاید هیچ جمله‌ای به اندازه «نشان بده، نگو» تکرار نشده باشد. این عبارت در کارگاه‌ها، کتاب‌های راهنما و حاشیه دست‌نوشته‌ها آن‌قدر زیاد شنیده می‌شود که کمتر کسی می‌پرسد از کجا آمده، دقیقاً چه چیزی را می‌خواهد اصلاح کند و آیا در همه موقعیت‌ها درست است. فردی دبوئر، نویسنده و منتقد فرهنگی آمریکایی، در مقالۀ «نویسندگان بزرگ مدام “می‌گویند”» که در ۲۰ مارس ۲۰۲۶ در ساب‌استک منتشر شد، با همین پرسش‌ها درگیر می‌شود. [۱]

مقالهٔ دبوئر از یک سو دفاعی است از صدای راوی و حقِ نویسنده در توضیح، تعمیم و داوری؛ از سوی دیگر، انتقادی است به شیوه‌ای که در آن توصیه‌های آموزشی به دستورهای ثابت و بی‌استثنا بدل می‌شوند. او با آوردن نمونه‌هایی از تولستوی، جین آستین، جورج الیوت، چارلز دیکنز، داستایفسکی و ناباکوف نشان می‌دهد که «گفتن» در تاریخ رمان نه فقط حاضر بوده، بلکه گاهی در کانونِ هنر داستانی قرار داشته است.

اما مقاله در همین‌جا به مسئلهٔ جدی‌تری می‌رسد: دبوئر هنگام دفاع از «گفتن»، گاهی معنای آن را چنان گسترش می‌دهد که تمایز فنی میان گفتن و نشان‌دادن محو می‌شود. نتیجه این است که او در برابر یک جزم‌اندیشیِ رایج، موضعی می‌گیرد که خودش نیز در بعضی مواضع به سمت قطبی‌شدن میل می‌کند. ارزش مقاله در پرسش‌های درست آن است؛ ضعفش در بعضی پاسخ‌های شتاب‌زده و کلی.

دبوئر و جایگاه بحث

فردریک دبوئر، که با نام فردی دبوئر می‌نویسد، نویسنده و منتقد فرهنگی آمریکایی است و دکترای زبان و ادبیات انگلیسی دارد. او در کتاب‌ها و نوشته‌هایش به آموزش، فرهنگ، سیاست و سلامت روان می‌پردازد.

دو کتاب شاخص او، کیش هوش (۲۰۲۰) وچگونه نخبگان جنبش عدالت اجتماعی را بلعیدند (۲۰۲۳)، نشان می‌دهند که نویسنده به مسئلهٔ آموزش و نقش نهادها در شکل‌دادن به رفتار و زبان اجتماعی توجه جدی دارد. همین توجه در مقالۀ حاضر نیز دیده می‌شود. دبوئر فقط دربارۀ یک تکنیک داستانی حرف نمی‌زند؛ دربارۀ این است که مدرسه، کارگاه و فرهنگ نویسندگی چگونه می‌توانند یک توصیهٔ محدود را به معیاری سخت تبدیل کنند. [۱] [۲]

مقاله با اشاره به فضای «نوتس» ساب‌استک آغاز می‌شود؛ جایی که نویسندگان دربارهٔ اصول نوشتن، بازار نشر و بهترین شیوه‌های کار بحث می‌کنند. دبوئر از این فضا انتقاد دارد، اما در همان حال از اهمیت آن دفاع می‌کند. این آغاز مهم است، چون نشان می‌دهد مقاله پاسخی به گفت‌وگویی زنده است، نه تلاشی برای طرح یک مسئلهٔ تازه از صفر.

پرسش اصلی مقاله

دبوئر با نقل سخنی از لیزا لیبس وارد بحث می‌شود: «ابلهانه‌ترین قانون نویسندگی که تا به حال شنیده‌ام، “نشان بده، نگو” است.» سپس می‌پذیرد که این توصیه هسته‌ای از حقیقت دارد، اما می‌افزاید که کاربردش برای نویسندگان بی‌تجربه تقریباً هیچ است. این نقطه، جایگاه او را روشن می‌کند.

او با «نشان‌دادن» مخالف نیست. با تبدیل‌شدن آن به فرمان مخالف است. در نگاه دبوئر، مشکل زمانی آغاز می‌شود که مدرس یا داورِ کارگاه، هر جمله‌ای را که توضیح می‌دهد، قضاوت می‌کند یا اندیشهٔ نویسنده را منتقل می‌کند، به‌دلیل «گفتن» بودن، معیوب می‌داند. در چنین فضایی، خواندن متن به تشخیص تخلف از یک قاعده فروکاسته می‌شود.

این نگرانی درست است. وقتی معیارِ ارزیابی از «این بند چه کاری برای داستان می‌کند؟» به «آیا نویسنده گفته یا نشان داده؟» تغییر کند، نقد از فهم اثر فاصله می‌گیرد. داستان فقط مجموعه‌ای از صحنه‌ها نیست؛ انتخاب زمان روایت، فاصلهٔ راوی، لحن، خلاصه‌گویی و تفسیر نیز بخشی از ساختن معنا هستند.

دفاع از صدای راوی

قوی‌ترین بخش مقاله جایی است که دبوئر از صدای راوی دفاع می‌کند. او می‌نویسد نویسنده همیشه واسطه است؛ همیشه صدایی میان خواننده و رویداد. این جمله درست است و اهمیت زیادی دارد. رمان، ثبت بی‌طرفِ رفتار انسان‌ها نیست. راوی انتخاب می‌کند چه چیزی را ببیند، چه چیزی را از یاد ببرد، چه چیزی را مهم بداند و چه چیزی را کنار بگذارد.

در نمونهٔ جین آستین، دبوئر به توصیف مستقیم شخصیت‌ها اشاره می‌کند. آستین با طنز و داوریِ راوی می‌نویسد و همین لحن بخشی از لذت خواندن آثار اوست. اگر بخواهیم همهٔ صفات شخصیت‌های آستین را در صحنه‌های طولانی اثبات کنیم، نه‌تنها ریتم داستان آرام می‌شود، بلکه آن نگاه تیز و طنزآمیز راوی نیز از میان می‌رود.

مثال جورج الیوت نیز از این نظر مهم است. دبوئر نقل‌قولی ازمیدل‌مارچ می‌آورد که در آن راوی دربارهٔ محدودیت ادراک انسان تأمل می‌کند. این جمله صحنه نیست؛ اندیشیدن است. اما همین اندیشیدن به رمان عمق می‌دهد. در این‌جا، «گفتن» چیزی شبیه تفکر با صدای بلند است.

نمونهٔ لولیتا هم از بقیه روشن‌تر است. دبوئر می‌گوید اگر هامبرت هامبرت به‌جای «گفتن»، «نشان می‌داد»، رمان وجود نداشت. این ادعا کمی اغراق‌آمیز است، اما جهت درستی دارد. درلولیتا، کشمکش اصلی فقط در رویدادها نیست؛ در فاصلهٔ میان آنچه هامبرت ادعا می‌کند و آنچه خواننده از خلال زبان او می‌فهمد، شکل می‌گیرد. راویِ ناموثق محصول گفتن است، چون خواننده باید هم‌زمان در ذهن راوی ساکن شود و به آن شک کند.

این بخش از مقاله، دفاع از «گفتن» را از دفاع ساده از توضیح مستقیم فراتر می‌برد. دبوئر نشان می‌دهد که گاهی شیوۀ سخن‌گفتنِ شخصیت، خودش رویداد داستان است.

مسئلهٔ اصلی: دو معنای «گفتن»

با این حال، مقاله در جایی لغزش می‌کند که دبوئر می‌نویسد: «در داستان، “نشان‌دادن” وجود ندارد. به معنای دقیق کلمه، فقط گفتن وجود دارد.»

این جمله از نظر زبان‌شناختی قابل دفاع است. داستان با کلمات ساخته می‌شود؛ توصیف، گفت‌وگو و حتی صحنهٔ اکشن هم روایت‌اند. اما توصیه‌ای که دبوئر با آن درگیر است، «گفتن» را در معنایی محدودتر به کار می‌برد: اعلام مستقیمِ احساس، ویژگی یا پیام.

وقتی می‌نویسیم «او از من می‌ترسید»، راوی نتیجه را اعلام می‌کند. وقتی می‌نویسیم «وقتی وارد شدم، صندلی‌اش را عقب کشید و تا آخر جلسه سرش را بالا نیاورد»، راوی رفتاری را عرضه می‌کند که خواننده باید آن را تفسیر کند. هر دو با زبان نوشته شده‌اند، اما رابطهٔ متفاوتی میان راوی و خواننده برقرار می‌کنند.

دبوئر با تعمیم معنای «گفتن»، این تفاوت را از میان می‌برد. او درست می‌گوید که حتی «نشان‌دادن» در نثر هم با زبان انجام می‌شود، اما از این حقیقت نمی‌توان نتیجه گرفت که تمایز میان اعلام مستقیم و فراهم‌کردن شواهد روایی بی‌فایده است. این تمایز مفید است، اگر به‌عنوان قانون مطلق به کار نرود.

اشارهٔ او به ریشهٔ لاتینی واژهٔ «روایت‌کردن» نیز همین مشکل را دارد. اینکه واژهٔ narrate از narrare آمده و به معنای گفتن و بازگفتن است، نشان می‌دهد داستان ماهیتی زبانی دارد. اما از ریشهٔ واژه نمی‌توان کیفیت هنری یا کارکرد روایت را نتیجه گرفت.

نمونه‌ها چه چیزی را ثابت می‌کنند؟

نقل‌قول‌های مقاله از آثار بزرگ، برای ردِ ادعای «هرگز نگو» کافی‌اند. تولستوی با جملهٔ آغازینآنا کارنینا یک گزارهٔ کلی مطرح می‌کند. دیکنز شخصیت‌ها را با داوری مستقیم معرفی می‌کند. داستایفسکی دریادداشت‌های زیرزمینی تقریباً به‌طور کامل از زبان یک راویِ متأمل و روان‌رنجور استفاده می‌کند.

این نمونه‌ها نشان می‌دهند که «گفتن» می‌تواند هنرمندانه، ضروری و اثرگذار باشد. اما از این نمونه‌ها نمی‌توان نتیجه گرفت که هر گفتنِ مستقیمی خوب است. قدرت جملهٔ تولستوی فقط از مستقیم‌بودن آن نمی‌آید؛ از ایجاز، تقارن، لحن اقتدارمند راوی و رابطه‌اش با ساختار کل رمان می‌آید. اگر نویسنده‌ای کم‌تجربه، با همان سبک، در آغاز داستانش بنویسد «انسان‌های خوب همیشه خوشبخت‌اند»، لزوماً به نتیجه‌ای مشابه نمی‌رسد.

همین مسئله در مثال دیکنز هم دیده می‌شود. توصیف مستقیم شخصیت در آثار دیکنز در بافتی از طنز، اغراق، لحن و ساختار روایی قرار دارد. جدا کردن این جمله از آن بافت و استفاده از آن برای توجیه هر نوع شرح مستقیم، خطرناک است. نمونه‌های بزرگ، امکان یک شیوه را ثابت می‌کنند؛ کیفیت هر کاربرد را ثابت نمی‌کنند.

دبوئر گاهی از این مرز عبور می‌کند. او از وجود نمونه‌های موفق به نتیجه‌ای کلی‌تر می‌رسد: توصیه به نشان‌دادن برای نویسندگان تازه‌کار تقریباً بی‌فایده است. این دو ادعا یکی نیستند. اولی دربارهٔ تاریخ رمان و امکانات زبان است؛ دومی دربارهٔ آموزش و نتیجهٔ آن. برای ادعای دوم، به شواهدی دربارهٔ کارگاه‌ها، روش‌های آموزش و بازخورد نویسندگان نیاز است؛ چیزی که مقاله عرضه نمی‌کند.

ادعای تاریخی و مسئلهٔ مستندسازی

دبوئر می‌گوید «نشان بده، نگو» در شکل امروزی‌اش عمدتاً از نمایش‌نامه‌نویسی و فیلم‌نامه‌نویسی به آموزش ادبیات راه یافته است. این توضیح از نظر منطقی قابل فهم است. در سینما، دوربین می‌تواند رفتار را ثبت کند و در نمایش، بازیگر می‌تواند کنش را اجرا کند. اما در نثر، نویسنده همیشه میان خواننده و رویداد قرار دارد.

با این حال، مقاله شاهدی برای این ادعای تاریخی ارائه نمی‌دهد. اینکه یک توصیه در سینما مفید است، به‌خودی‌خود اثبات نمی‌کند که منشأ آن در سینما بوده است. برای این ادعا باید به منابع آموزش نویسندگی، تاریخ کارگاه‌های خلاقیت و سیر تحول این عبارت رجوع کرد.

این ضعف از اهمیت بحث کم نمی‌کند، اما دقت آن را پایین می‌آورد. دبوئر در جایی که باید تاریخ یک ایده را بررسی کند، بیشتر به توضیح منطقی و حدس‌زنی تکیه دارد.

نویسندگان تازه‌کار و مسئلهٔ آموزش

جذاب‌ترین و در عین حال بحث‌برانگیزترین بخش مقاله، نگاه دبوئر به نویسندگان تازه‌کار است. او می‌گوید کسانی که به دنبال توصیه‌های ابتدایی می‌گردند، دقیقاً کسانی‌اند که کمترین توانایی را در کاربرد سنجیدۀ آن توصیه‌ها دارند.

این جمله بخشی از حقیقت را در خود دارد. آموزش همیشه با دانستنِ دستور تمام نمی‌شود. ممکن است نویسنده بداند باید از قید پرهیز کند، اما نداند در یک جملهٔ مشخص، همان قید دقیق‌ترین انتخاب است. ممکن است بداند باید «نشان بدهد»، اما نداند کدام صحنه اهمیت دارد و کدام توضیح ضروری است.

اما از این حقیقت نمی‌توان نتیجه گرفت که توصیه برای مبتدیان بی‌فایده است. ندانستنِ شیوهٔ کاربرد، دلیل نیاز به آموزش دقیق‌تر است، نه دلیل کنارگذاشتن توصیه. مدرس می‌تواند توصیه را با مثال، استثنا، تمرین و بازخورد همراه کند. خودِ دبوئر ویرایش، کارگاه و واکنش خوانندگان را ضروری می‌داند؛ همان فرایندهایی که می‌توانند کاربرد سنجیدۀ یک اصل را آموزش دهند.

مشکل واقعی آموزش، ساده‌انگاری است. وقتی توصیه را بدون توضیح دربارهٔ شرایطش عرضه کنیم، هنرجو آن را به فرمان تبدیل می‌کند. اما پاسخ درست، ارائهٔ توصیهٔ دقیق‌تر است، حذف توصیه.

لحن مقاله: نیرو و خطر

صدای دبوئر در این مقاله آشکار است. او شوخی می‌کند، با خودش می‌پردازد، مستقیم خطاب می‌کند و گاهی با لحنی تند از موضع خود دفاع می‌کند. این لحن به مقاله انرژی می‌دهد و آن را از متن‌های خشک آموزشی جدا می‌کند.

اما همین لحن گاهی به بحث آسیب می‌زند. وقتی دبوئر می‌گوید «نشان بده، نگو» تقریباً برای نویسندگان بی‌تجربه بی‌فایده است، خواننده ممکن است فراموش کند که او با کاربرد موضعی این توصیه مخالف نیست. عنوان و لحن مقاله، نتیجه را قطبی‌تر از چیزی که در متن آمده، جلوه می‌دهند.

استعاره‌های پایانی نیز همین اثر را دارند. دبوئر حذف صدای راوی را به «قطع عضو» و «خلع سلاح» تشبیه می‌کند. این تصویرها مؤثرند، اما فاصلهٔ میان نقد یک روش آموزشی و نفی کامل آن را کم می‌کنند. خواننده ممکن است احساس کند انتخاب فقط میان حفظ صدای نویسنده و نابودکردن آن است.

آنچه مقاله درست می‌گوید

با وجود این ضعف‌ها، مقاله چند نکتۀ مهم را مطرح می‌کند.

اول اینکه رمان فقط صحنه نیست. خلاصه‌گویی، توضیح، تأمل و داوری از ابزارهای اصلی نثرند. اگر همه‌چیز را به صحنه تبدیل کنیم، داستان ممکن است کند، یکنواخت و بی‌لحن شود.

دوم اینکه صدای راوی بخشی از هویت اثر است. حذف آن به بهانۀ بی‌طرفی، ممکن است به حذف بخشی از شخصیت اثر بینجامد.

سوم اینکه توصیه‌های آموزشی باید به بافت وابسته باشند. یک دستور که در همهٔ موقعیت‌ها تکرار شود، به‌زودی از ابزار کمک به نوشتن به معیار سنجش متن تبدیل می‌شود.

چهارم اینکه نویسنده باید بداند چه چیزی را تجربه‌محور روایت کند و چه چیزی را خلاصه. صحنه برای لحظه‌های تعیین‌کننده است؛ خلاصه برای عبور از زمان، ایجاد فاصله و انتقال اطلاعات ضروری.

آنچه مقاله کم می‌گوید

مقاله در توضیح اینکه «گفتن» چه زمانی خوب است و چه زمانی بد، دقیق نیست. دبوئر می‌پذیرد که گفتن می‌تواند به بازگویی کم‌جان و اعلام مستقیم پیام تبدیل شود، اما راه تشخیص این دو را روشن نمی‌کند.

او همچنین دربارهٔ رابطهٔ میان صحنه و خلاصه کم می‌گوید. در یک رمان خوب، این دو با هم کار می‌کنند. صحنه بدون خلاصه، زمان را کش می‌دهد. خلاصه بدون صحنه، داستان را به گزارش تبدیل می‌کند. مسئله انتخاب میان این دو نیست؛ تنظیم نسبت آن‌هاست.

دبوئر همچنین کمتر به این نکته توجه می‌کند که «نشان‌دادن» در نثر، خودش یک شیوۀ روایت است. وقتی نویسنده رفتار، گفت‌وگو و جزئیات محیط را عرضه می‌کند، او هم دارد چیزی می‌گوید؛ فقط به شکلی غیرمستقیم‌تر. تفاوت در میزان واسطه‌گریِ راوی است، نه در ماهیت زبان.

نتیجه

مقالۀ دبوئر برای مقابله با یک کلیشهٔ آموزشی، متن مهمی است. او به‌درستی از حقِ نویسنده در توضیح، داوری و تأمل دفاع می‌کند و یادآور می‌شود که رمان قرار نیست نسخه‌ای ناقص از سینما باشد. نمونه‌های او از آستین، الیوت، دیکنز و ناباکوف نشان می‌دهند که «گفتن» می‌تواند بخشی از هنر داستانی باشد.

اما مقاله در بعضی جاها از نقد یک جزم‌اندیشی به نفی تمایزهای فنی نزدیک می‌شود. دبوئر درست می‌گوید که «نشان بده، نگو» قانون نیست، اما گاهی خودش هم این توصیه را بیش از حد کوچک می‌کند. پس در واقع به جای اینکه مسئلهٔ واقعی انتخاب میان گفتن و نشان‌دادن باشد؛ در واقع شناختنِ زمان و شیوهٔ کاربرد هر یک است.

اگر بخواهیم نتیجهٔ مقاله را دقیق‌تر بیان کنیم، باید بگوییم: در داستان، همه‌چیز با زبان گفته می‌شود؛ اما زبان گاهی تفسیر می‌کند، گاهی گزارش می‌دهد، گاهی صحنه می‌سازد و گاهی امکان استنتاج می‌دهد. مهارت نویسنده در حذف یکی به سود دیگری نیست؛ در انتخاب نسبت درست میان آن‌هاست.

منابع:

[۱] The Cult of Smart – Macmillan https://us.macmillan.com/books/۹۷۸۱۲۵۰۲۲۴۴۹۱/thecultofsmart/

[۲] How Elites Ate the Social Justice Movement – Substack https://freddiedeboer.substack.com/p/how-elites-ate-the-social-justice

[۳] The Cult of Smart – Macmillan https://us.macmillan.com/books/۹۷۸۱۲۵۰۲۰۰۳۸۹/thecultofsmart/

[۴] THE CULT OF SMART – Fredrik deBoer https://fredrikdeboer.com/wp-content/uploads/۲۰۲۰/۰۷/deBoer-PR-final.pdf

[۵] Amazon.com: The Cult of Smart: How Our Broken Education … https://www.amazon.com/Cult-Smart-Education-Perpetuates-Injustice-ebook/dp/B۰۷J۴RMN۵Y

[۶] How Elites Ate the Social Justice Movement by Fredrik deBoer https://voiceofmankind.org/how-elites-ate-the-social-justice-movement.html

[۷] How Elites Ate the Social Justice Movement – Fredrik deBoer … https://books.google.com/books/about/How_Elites_Ate_the_Social_Justice_Moveme.html?id=۳ROsEAAAQBAJ

[۸] How Elites Ate the Social Justice Movement – amazon.com https://www.amazon.com/How-Elites-Social-Justice-Movement-ebook/dp/B۰BV۱۵۴FKB

[۹] Is ‘Telling’ in Creative Writing Making a Comeback? – Beyond Craft https://beyondcraft.substack.com/p/is-telling-in-creative-writing-making

[۱۰] The Cult of Smart: How Our Broken Education System … – Amazon https://www.amazon.com/Cult-Smart-Education-Perpetuates-Injustice/dp/۱۲۵۰۳۶۹۷۰۳

[۱] این مقاله در شماره ۳۸ مجله ترجمان منتشر شده است.

منبع

اخبار مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا