حکایت دوست از دوست، جعفر شهری از نگاه ناشر آثارش

به گزارش هنگام هنر به نقل از خبرنگار مهر، آنچه میخوانیم، یادداشتی از مرحوم لیما صالح رامسری است که مدیر انتشارات معین و ناشر آثار جعفر شهری بود؛ که به مناسبت هفته تهران و در یادکرد او منتشر میشود:
آن وقت اولین بار بود که در انتشارات امیرکبیر دیدمش، پیرمردی بود که وزنش به ۴۰ کیلو هم نمی رسید. کلاه شاپو برسر، عصا در دست، و ساعتی که زنجیر آن از جیب جلیقه اش آویزان بود با کت و شلواری خاکستری همرنگ جلیقه. تیپ ظاهرش برایم خیلی جالب بود. پیش خود گفتم این آدم با این وزن و جثه چطور اینهمه اطلاعات را با خود حمل میکند. شاید در زیر بار سنگینی این دانستههاست که چنین ظریف و نحیف شده! چند باری تلفنی باهاش حرف زده بودم ولی هرگز از نزدیک ندیده بودمش.
متوسطالقامه بود و ظریف. سفید روی و استخوانی، با چشمانی کنجکاو و پرسشگر که غمی دایمی در عمق چشمانش موج می زد و حکایت از جفایی داشت که در طول روزگاران بر وی رفته بود. این را از سه گانه (تریلوژی) اش «شکر تلخ»، «گزنه» و «قلم سرنوشت» به خوبی میتوان دریافت. خاصه تقدیم نامهای که بر کتاب «گزنه» نوشته است: پیشکش به آنها که به من بد کرده، زحمت رسانیده، ستم روا داشتهاند.
از جفاهایی که از آدمها دیده و بلاهایی که بر سرش آمده بود، دیر به کسی اعتماد میکرد. از همین رو به همهچیز و همهکس شک داشت. درویش مسلک بود و به علوم غریبه علاقه داشت. به هیچ حزب، سازمان، دسته، گروه و….گرایشی نداشت. اگر تلخ به نظر میرسید، دلیلش این بود که تلخی بسیار دیده بود. مردم را خوش استقبال و بد بدرقه میدانست.
آرام و با طمانینه حرف میزد. پیش می آمد که در باره خبر و یا قضیهای میپرسید و با حوصله به آن گوش می داد، در حالی که از آن قضیه اطلاع دقیق و کافی داشت ولی به روی خود نمیآورد. اصولاً پیچیدگیهای خاص خود را داشت. گرچه چندان مذهبی نبود ولی توکلش به خدا عجیب و حیرتانگیز بود. چنانچه خبری خوشایند و باب طبعش میشنید با ریزخندی که با تُن صدایش در میآمیخت بلافاصله میگفت: «صد کرور شکر» این اصلاً تکیه کلامش بود. سر هر چیزی میگفت صد کرور شکر.
ما در واحد تولید روی کتاب «گوشهای از تاریخ اجتماعی تهران قدیم» کار میکردیم. کتاب چاپ شده بود ولی چون آن را داده بودند به دست ویراستار گویا مرحوم انجوی شیرازی بعد از چاپ چون در نثرش دست برده بود؛ داد آقای شهری را در آورده بود. قرار شد دوباره بنشیند و کتاب را از سر طبق سلیقه و ذوق و خواست خود بازنویسی و کم و زیاد بکند تا دوباره از اول حروفچینی شود.

با رخ دادن انقلاب و ماجراهای بعدش، امیرکبیر به سازمان تبلیغات اسلامی سپرده شد و کار انتشار کتابهای تهران هم متوقف ماند. از آنجا که شهری تاریخنگاری بود که در دل این مردم زیسته بود لذا زشتیها و پلشتیهای جامعه را خوب میشناخت. او اعتقاد داشت با بیان این ناراستیها، مردم زیباییها و خوبیهای جامعه را بهتر خواهند دید. و معتقد به این حرف لقمان حکیم بود که: «ادب از کی آموختی؟ از بی ادبان» در واقع او حتی خاکروبهها و دورریختنیهای تاریخ را با قلم و شیوه نگارشش دوست داشتنی میکرد و آثار پنهان و نیمه پنهان جامعهای که در آن زندگی میکرد را برای ثبت در تاریخ به روی کاغذ میآورد.
آن وقت ما با کمک چند تن از دوستان انتشارات معین را شکل داده بودیم. از جمله کسانی که به سراغش رفتیم یکی هم آقای شهری بود. به ایشان تلفن زدیم. به حرمت سلام و علیک و آشنایی قدیمی ما را پذیرفت. رفتیم و چند کتابی هم که از دکتر معین و زرین کوب و دیگران چاپ کرده بودیم، برای نشان دادن نمونه کارمان باخود برده و تقدیمشان کردیم. درخواست چاپ کتاب از ایشان داشتیم. گفت: فعلاً کار آمادهای ندارم ولی در تماس باشید.»
اصولاً شهری آدم زیرک و سرد و گرم چشیده و دنیا دیده ای بود. می خواست ما را امتحان کند و ببیند چقدر مشتاق و پیگیر چاپ کتاب هایش هستیم. چندین بار زنگ زدیم و هر بار وعده وقت دیگری می داد. در همان موقع کتابی را برای چاپ به «نام تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم» را در ۶ جلد نوشته و به انتشارات رسا داده بود که در آن در باره زندگی، کسب و کار و پیشه نزدیک به ۲۰۰۰ شغل که بسیاری از آنها اکنون فقط نامی ازشان به جا مانده را با کوچکترین جزئیات آن شغل شرح و توضیح داده بود. آقای شهری در باره این کتاب با اینکه بارها خدمتش رسیده بودیم کلمه ای نگفته و اشاره ای هم به آن نداشت.
خلاصه بعد از مدتی کتاب را به ما سپرد. کتاب براساس دروازهای تهران و محله به محله نوشته شده بود. مثلاً دروازه شمیران با تمام مشخصات و اتفاقهای ریز و درشت و تلخ و شیرینی که در این محدوده و محلاتش افتاده بود را روی کاغذهای امتحانی و هر چیزی که دم دستش بود حتی پشت سفیدی پاکت سیگار اشنو و کاغذ پنیر نوشته، داخل پوشه گذاشته بود و با نخ قند بستهبندی کرده و هر دروازه و محلهای را در گوشهای از اتاق قرار داده بود. همین طور دروازه دولاب، دروازه قزوین و دیگر دروازه ها و محلات را با وقایع زشت و زیبایشان…
نام کتاب «گوشهای از تاریخ اجتماعی تهران قدیم» بود. به آقای شهری پیشنهاد دادم: با توجه به اینکه این اسم طولانی است وبرای اینکه مشابهتی هم با کتاب دیگرتان یعنی تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم که در نشر رسا دارید، نداشته باشد و مردم این دو کتاب را با هم قاطی نکنند عنوان کتاب را طهران قدیم بگذاریم و تهران را هم با همان املای زمان قاجار که با طا نوشته میشد، بنویسیم؛ نه کلمهای کمتر و نه کلمه ای بیشتر. در عین ناباوری و در کمال تعجب دیدم کسی که اجازه نمیداد حتی در رسم الخط نوشتهاش هم دست ببرند با سعهصدر و گشاده رویی خاصی قبول کرد و گفت: «حرف حساب جواب ندارد.»

با ماجراهایی بالاخره کتاب حروفچینی شد و با مختصری اصلاح در بخش متلکها اجازه انتشار گرفت. کتاب را از طریق روزنامهها پیش فروش کردیم و با پول آن مابقی جلدها را به سرانجام رساندیم. خاطرم است که ۱۸۰ نفر فقط از قزوین ثبت نام کردند. ما چیزی حدود ۱۷۰۰ دوره از کتاب را پیش فروش کرده بودیم. استقبالی که هموطنان خارج از کشورمان از این کتاب داشتند برای ما تعجب آور بود تا جایی که مجبور شدیم در چاپهای بعد قاب مخصوصی برایش درست کنیم که دوره ۵ جلدی را در آن بگذارند که هم هنگام حمل به خارج کتاب آسیب نبیند و هم شیک و زیبا جلوه کند. خلاصه لطف خداوند شامل حال ما شد که توانستیم چنین اثری _که بخش بزرگی از شناسنامه و هویت پایتخت ایران در آن ثبت شده_ و آماده سازی اش برای چاپ سه سال طول کشید را برای نسلهای آینده این سرزمین به یادگار بگذاریم.
بعد از کتاب ۵ جلدی طهران قدیم آثار دیگر ایشان مثل قند و نمک که ضربالمثلهای تهرانیهاست. کتاب علی (ع) و کتاب گزنه و قلم سرنوشت که ادامه رمان شکر تلخ میباشند را هم چاپ کردیم. این سه گانه در واقع زندگینامه آقای شهریست که در قالب رمان نوشته شدهاند که در آنها هم فضا و حال و هوای تهران و روابط اجتماعی آدمهای آن زمان را با یکدیگر به قلم آورده است.
جعفر شهری تحصیلات چندانی نداشت ولی عشق به دانستن، آموختن، خواندن و نوشتن تا پایان عمر در همه وجودش تنوره میکشید. مشاغل زیادی را در طول عمر پر فرازونشیبش تجربه کرده بود و انواع اصطلاحات آن مشاغل را در حافظه قدرتمندش حک میکرد و به مدد همین حافظه شگفتانگیز یازده جلد کتاب در مورد تهران نوشت که در آنها از ریزترین وقایع تهران هم چشم پوشی نکرد.
روزی در انتشارات نیلوفر برحسب اتفاق با زنده یاد دکتر ابوالحسن نجفی برخورد داشتم. وقتی فهمید ناشر آثار شهری هستم، این مرد با آن همه وجاهت و مقام علم اش چه مهربانیها و محبتها که به من نکرد. میگفت: برای نوشتن فرهنگ عامیانه تقریباً تمام کتابهای ایشان را واو به واو خواندم. صفحه ای نبود که اصطلاحی درآن بکار نرفته باشه. این آدم نابغه بود. میدونستی شاملو هم برای نوشتن کتاب کوچه میرفت در خونهاش سوالاشو ازش میپرسید؟ گفتم: آره میدونستم استاد.
در نوشتن فرهنگ گرانسنگ سخن به سرپرستی دکتر انور، هر هفته یک بار راننده میفرستادند دم در خانهاش و میبردندش دفتری که تیم و اعضای این فرهنگ در آن مستقر بودند. مینشست و به سوالات و اشکالات نویسندگان فرهنگ مخصوصاً لغات و اصطلاحاتی که مربوط به تهرانی ها بود جواب میداد.

از نگاه من شهری انسان شگفتانگیزی بود که در طول زندگی پرفرازونشیبش چه در زندگی شخصی و چه اجتماعی از کسی قدر ندید و عمری غریبانه زیست. نه بزرگداشتی برایش گرفتند و نه در جایی از زحماتش تقدیر کردند و نه زحماتش را ارج نهادند. حتی بعد از مرگش نیز کسی سراغش را نگرفت. او در شب تاجگذاری احمد شاه (۱۲۹۳ شمسی) دیده به این جهان گشود و سرانجام در سحرگاه ۶ آذر ۱۳۷۸ در بیمارستان فرهنگیان تجریش غریبانه چشم از این جهان فرو بست.
نویسنده ی که با آثارش به شناسنامه پایتخت ایران هویت داده بود، اکنون در قطعه ۸۸ بهشت زهرا (قطعه هنرمندان) برای همیشه آرمیده است تا رنجها و غصههایش را با دیگر هنرمندانی که بیشتر آنان نیز دست کمی از خودِ وی نداشتند تقسیم کند.
آثار جعفر شهری گنجینه گرانبهایی است از لغات، اصطلاحات، تعبیرات، مضمونها، ضربالمثلها، تکیهکلامها و سرشار از واژگانی که وسعت و عمق حیرتانگیزی دارند که بر غنای زبان فارسی افزودهاند. همه آن چیزی که او برای ما به یادگار گذاشته است، خوب یا بد، زشت یا زیبا تاریخ ما و تاریخ نیاکان ماست. گذشتهای که چراغِ راه آینده ماست.