مردم خسته بودند و به طالبان تن دادند

به گزارش هنگام هنر به نقل از خبرنگار مهر، نشست نقد و بررسی کتاب «جانور قندهار» نوشته هادی معصومیزارع، در کافهکتاب آفتاب مشهد برگزار شد. نشستی که در آن نویسنده و منتقدان اثر، ضمن بازخوانی روزهای سقوط کابل و بازگشت طالبان به قدرت، درباره دوگانههای شکلگرفته در ایران، چرایی نبود مقاومت عمومی و چالشهای شناخت جامعه افغانستان بحث کردند.
هادی معصومیزارع در این نشست درباره رویکرد خود در نگارش این سفرنامه گفت که تلاش کرده است از دو نگاه افراطی و تفریطی شکلگرفته در ایران نسبت به تحولات افغانستان فاصله بگیرد. او با اشاره به فضای حاکم بر جامعه ایران در روزهای سقوط کابل اظهار کرد: در ایران با دو جریان مواجهیم؛ یک جریان طالبان را در حد قوم مغول و تاتار میدید که فقط در حال کشتار و بردهگیری زنان بود و جریان دیگر تسلط آنها بر افغانستان را به معنای توسعه قدرت امت اسلامی و جبههای ضدآمریکایی تفسیر میکرد و تا آنجا در این مسیر افراطی میکرد که خود را تا سطح سخنگویی طالبان ارتقا میداد.
معصومیزارع افزود: طالبان خود سخنگو داشت و منطقی نبود عدهای در داخل کشور بخواهند به نیابت از طالبان سخن بگویند.
وی همچنین درباره چرایی نبود مقاومت عمومی در برابر طالبان گفت: این مسئله را نمیتوان به معنای رضایت جامعه افغانستان از طالبان تلقی کرد، بلکه بخشی از این وضعیت حاصل خستگی و تن دادن جامعه به یک امر واقع بوده است. فساد و ناامنی گسترده در دوره جمهوریت یکی از عواملی بود که جامعه را نسبت به وضعیت موجود فرسوده کرد؛ هرچند طالبان نیز در شکلگیری ناامنیهای افغانستان بیتأثیر نبوده است.
سفرنامهای که بحران را از درون افغانستان میبیند
محمدکاظم کاظمی، شاعر و ویراستار «جانور قندهار»، در ادامه نشست وجه تمایز این سفرنامه را توجه آن به آسیبها و مسائل درونی جامعه افغانستان دانست.
کاظمی با تأکید بر اینکه نباید ریشه تمام بحرانهای افغانستان را تنها در مداخلات خارجی جستوجو کرد، گفت: یکی از نقاط قابل توجه کتاب، پرداختن به عواملی همچون ضعف راههای ارتباطی است؛ مسئلهای که در انزوای جوامع محلی و تشدید جنگهای داخلی افغانستان نقش داشته است. میتوان رفتارهای امروز طالبان را در امتداد برخی سیاستهای تبعیضآمیز تاریخی در افغانستان ارزیابی کرد و ریشه بخشی از این روند را به دوره عبدالرحمنخان نسبت داد.
«نگاه نویسنده در گذشته مانده است»
سعید دمیرچی، فعال حوزه نشر و از افرادی که سابقه فعالیت در افغانستان دارد، از زاویهای متفاوت به کتاب پرداخت و یکی از نقدهای خود را متوجه زاویه دید نویسنده دانست.
او گفت: نگاه نویسنده در گذشته مانده و در جایجای کتاب به اختلافات سیاسی گذشته رجوع دارد.
دمیرچی با اشاره به بخشهایی از کتاب که به گفته او «زخمها را با چاقو باز میکند»، توضیح داد: جامعه افغانستان تلاش دارد بخشی از تلخیهای دوران جهاد و جنگهای داخلی را پشت سر بگذارد و بازخوانی برخی از این زخمها ممکن است مخاطب ایرانی را نسبت به سفر و مراوده با افغانستان دچار تردید کند.
این دیدگاه با پرسش سید حمیدرضا قادری، مجری ـ کارشناس نشست، همراه شد. او این پرسش را مطرح کرد: آیا علاقهمندی به حفظ روابط و مراودات فرهنگی باعث نمیشود که ما مجبور به ممیزی بخشی از تاریخ شویم؟ آیا بر اساس مصالحی بالاتر، باید از بیان واقعیتهای عریان و خشن یک جامعه چشمپوشی کرد تا چهرهای رمانتیک ساخته شود؟
دمیرچی در پاسخ تأکید کرد: من نمیگویم درباره اتفاقات ناخوشایند حرف نزنیم؛ وقایع تلخی مثل جنگ بوسنی از تاریخ پاک نمیشوند. مسئله این است که باید جایگاه متن مشخص شود؛ این کتاب بین سفرنامه و پژوهش جامعهشناختی در نوسان است.
او افزود: کاش حداقل در مقدمه ذکر میشد که این روایت در بدترین و ملتهبترین شرایط ممکن نوشته شده است تا خواننده عام با پیشزمینه درستتری با آن مواجه شود.
افغانستان مشاهدهشده یا افغانستان موجود؟
اسماعیل یزدانی، از چهرههای افغانستانی حاضر در نشست، نیز با نقد رویکرد کتاب، بر تفاوت میان مشاهده بخشی از واقعیت افغانستان و تبیین کلیت این جامعه تأکید کرد.
او خطاب به نویسنده گفت: شما صرفاً افغانستان مشاهدهای را توصیف کردهاید، اما افغانستان موجود را تبیین نکردهاید.
یزدانی همچنین اتکا به «عقلانیت تودهای» برای سیاستگذاری و ارائه استنتاجهای کلان درباره افغانستان را ناکافی و خطرناک دانست و تأکید کرد که شناخت بحرانهای این کشور نیازمند در نظر گرفتن همزمان مؤلفههایی همچون جامعهشناسی، روانشناسی سیاسی و اقتصاد است.
«حجاب مجاورت»؛ مسئلهای در شناخت افغانستان
عابس قدسی، فعال فرهنگی و اجتماعی و مدیر کافهکتاب آفتاب، نیز در این نشست با طرح مفهوم «حجاب مجاورت»، به یکی از ریشههای بدفهمی ایرانیان از جامعه افغانستان پرداخت.
او با مقایسه این مفهوم با «حجاب معاصرت» گفت: ما آنقدر به افغانستان و عزیزان افغانستانی نزدیک هستیم که توهم شناخت آنها را داریم، در حالی که در واقع اصلاً آنها را نمیشناسیم.
قدسی با اشاره به سفر خود به افغانستان در سال ۱۳۸۵ افزود : این فقدان شناخت گاه باعث میشود حتی نگاههای همدلانه و توریستی ایرانیان نیز از سوی جامعه میزبان با عینکهای امنیتی و پروژهای تفسیر شود.
او با این حال از تجربه شخصی خود در آن سفر یاد کرد و گفت که در نهایت جز گشادهرویی از مردم افغانستان ندیده است.
«ادعای افغانستانشناسی ندارم»
معصومیزارع در بخش پایانی سخنان خود درباره انگیزه نگارش «جانور قندهار» گفت: علاقه من به افغانستان و مردم این کشور یکی از انگیزههای اصلی این سفر و نگارش کتاب بوده است.
او با اشاره به مقدمه کتاب اظهار کرد: من در این کتاب کاملاً از موضع تواضع حرف زدم و ادعای افغانستانشناسی ندارم. صراحتاً نوشتم که اعتبار این متن به اندازه همان گپهای روی سَرَک، یعنی حرفهای داخل تاکسی، است.
این پژوهشگر همچنین تأکید کرد: هیچ پژوهشگری نمیتواند خود را بهطور کامل از پیشفرضهای ذهنی و تجربههای گذشته جدا کند و تلاش کردهام تا مشاهدات خود را در افغانستان تا حد امکان صادقانه و بیواسطه روایت کنم.

