در چند سال اخیر سیاوش پاکراه با متنها و کارگردانیهای درخور توجهاش، برای علاقمندان تئاتر شناختهشدهاست. کوررنگی آخرین اجرای او در تئاترشهر یکی از بهترینها چه در متن و چه در اجرا بود که توقع مخاطب را از او بیش از پیش بالا برد.
“من” تازهترین اثری از وی است که با تیمی دانشجویی و جوان در سالن مولوی برصحنه آمده تا بازنمایی بخش دیگری از قابلیتهای او در این عرصه باشد.
“من” متنی با عنصر بارز سیالیت ذهن در کاراکترها و با فضای خاصی گرهخورده و بخش مهمی از ساختارش، وجه نمادین و لایهداریست که مخاطب را به کشف آن وا میدارد.
از همان صحنههای نخستین روشن میشود آنچه که در صحنه جریان مییابد فاصلهی زیادی از وقایعی رئال و قالبمند دارد. اجرا غیر خطی، در رفت و برگشتهایی بیزمان و مکان، اثرات جنگ و روابط انسانها را بمیان میکشد.
تاثیرات روابط عاطفی سربازان و همسرانشان، و فرزندانی که دراین شرایط دچار آسیب میشوند، نقصعضوهایی که از جنگ میماند و روح و روانی که سرد و منهدم شده است.
فرمی که اجرا ارائه میدهد با نورپردازی ویژهای و درخشانش، معناسازی سیلان ذهنی را با خطوط مشخص و مرزبندی، از تاریکی و روشنی، فضای درونی و بیرونی را القا و تکمیل کند.
کاراکترها هرکدام به نوعی “در بندند” و قادر به رهایی از این بندها مگر با نیروی ذهن نیستند. همان نیرویی که آنان را به اسارت میگیرد، چه منشاء روانی و چه بیرونی داشته باشد، موجبات رهاییاشان را نیز فراهم میکند.
زن، نویسندهایست که وقایع در ذهن او رخ میدهد هر روایتی با روایت بعدی نقض میشود. از اتاقی صحبت میشود که درِ آن قفلست، دری که پشت آن، اتفاقات وحشت انگیزی ممکنست درحال رخدادن باشد، از بروز غرایز حیوانی تا مناسبات احساسی و انسانی.
با این اشارات، در مییابیم که متن حاوی المانهای بارزی از واکاوی روانی انسانست. کدهایی که داده میشود معطوف به ضمیر ناخودآگاه فردیست که مملو از رنجها، نگرانیها، سرکوبها و آرزوهای ادا نشده است.
آنچه دارد برصحنه بازنمایی میشود، زاییدهی ذهن زن نویسندهاست که همسرش سربازی بوده که به جنگ رفته و با نقص عضو بازگشته است. ذهن او چیزی را روایت میکند که از ضمیرش وام گرفته و ترسیم کرده است. و داستانی که در ذهنش شکل میگیرد تحتتاثیر این شرایط و تعامل ناخودآگاه و خودآگاه روان اوست. کلیاتی که با کنترل ارادیِ او ترکیب و ساخته میشود. و آنان را تبدیل به ایماژهایی میکند که عینیت و تجسد یافته، بر صحنه روایت میشوند.
اما این روایتها و کدامیک تاچه اندازه منطبق بر واقعیتست، تا انتهای اجرا نیز مبهم و ناگشوده باقی میماند. و شاید چندان اهمیتی نیز نداشته باشد.
مرگ، عشق و تنهایی عناصر پر تکرار در جریان متن واجراست که از زاویهی متفاوت، بازنمایی میشوند. و در انتها نیز تمام کاراکترها و زن نویسنده را میبلعد.
این پرداخت نو به مقولهی جنگ، و روابط انسانی اگرچه جذابیتی در ترکیب فرم و متن با سبک غالبِ تعلیق، ایجاد میکند اما بدلیل ابهامات و گنگی خط سیر داستان، درام متعینی را برای درک موقعیتها، نمیسازد بنابراین تنها راه ارتباط گیری با چنین نمایشهایی، لاجرم از جنس خود آنان باید باشد یعنی در دام واقعگرایی نیفتادن و کشف نمادها با قدرت تخیل و انتزاعی فراسوی مرزهای رایج تعبیرکردن.
این دست اجراها در مهمترین شاخصهی خود، رها شدن از قید و بندِ متنهای سرراست ، خطی و رسمیست که محدودیتهای رایج را در جهت نوآوری در اجرا و متن، درهم بریزد و ظرفیتهای فرمی و نشانهگذاری شده را، با چاشنیِ دید منحصر کارگردان، در جهت زیبایی بصری و تجربهگرایی هنرهای نمایشی به معرض بگذارد.
طراحی نور و صحنه، لباس و گریم، فیگورها و فرمهای فیزیکال بازیگران، رفت و آمدها، وقفهها و حرکتهای متوالی و میزانسها، در جهت ترکیب و بروز جوهرهی نمایش، با حضور تمام عناصر موثر در صحنه و کارآمدست.و از قدرت و حرفهای بودن کارگردان حکایت دارد اما آنچه در نهایت دراین اجرای ۴۵ دقیقهای، برای مخاطب میماند، تجربهایست از تماشای یک تئاتر سورئال با اجرایی که تیمی جوان و دانشجویی با هماهنگی کافی ایفا میکند، اما به نسبت اجراهای پیشین پاکراه، قدم رو به جلویی بحساب نمیآید.
سبک نمایش هایی همچون “من” که ساختارهای خطی را میشکند، پایان مشخصی ندارد، و خط سیر داستان نه برای بازگویی قصه یا برشی از واقعیتی در زندگی، بلکه مرتبط با جهان خودِ متن واجرا بوده و در دایرهی درونیاش به بلوغ و ظهور میرسد. که بالطبع علاقمند خودش را نیز راضی میکند.
نیلوفرثانی
گروه نقد هنرنت